آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

انیشتین و راننده اش

    انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود كمك می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می كرد بلكه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریكه به مباحث انیشتین تسلط پیدا كرده بود! یك روز انیشتین در حالی كه در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت كه خیلی احساس خستگی می كند...! راننده اش پیشنهاد داد كه آنها جایشان را عوض كنند و او جای انیشتین سخنرانی كند چراكه انیشتین تنها در یك دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی كه سخنرانی داشت كسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول كرد، اما در مورد اینكه اگر پس از سخنرانی سوالات س...
9 اسفند 1389

داستانکی برای گل پسر

  کدام مستحق تریم ؟ شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت. پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه. میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش، هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید.. دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه؛ تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه !...
9 اسفند 1389

یه بهار سرد زمستونی

      ظهر بخیر عزیزم زمستون انگاری تازه شروع شده. چندروزیه که هوا ابری و گرفته س. الانم داره کمکمک برف میاد. کلی کار عقب افتاده دارم. خرید عیدمون رو انجام ندادیم. واسه خاطر سردی هوا نمی تونیم بریم بیرون از خونه. یه شبم گذاشتیمت خونه آنا جون. من وبابایی رفتیم  کفش خریدن.اونقدر بارون اومد و ترافیک شده بود خیابونا که پشیمون شدیم و دست خالی برگشتیم. فرش   رو هم که هنوز نیاوردن. کلی سرامیکای خونه سرد شدن. تا می تونستم کف اتاق رو با فرش و قالیچه پوشوندم اما تورو که نمی تونم یه جا نگه دارم. دایم در حال راهپیمایی هستی. نمی دونم ماشالاه این چه انرژیه که داری گلم. دیروز ...
8 اسفند 1389

بدون عنوان

سلام پسرکم من اومدم .ببخش که این چندروز بیخبرت گذاشتم. آخه دو سه روزیه که فرش رو واسه عید دادم قالیشویی. هوام خیلی سردشده . مجبور شدیم دوشب رو خونه آنا جون بمونیم.دیشب برگشتیم خونه خودمون. ازصبح هم بابایی رفت دنبال خرید کامپیوتر واسه عمو جون. توام لالا کرده بودی.منم از فرصت استفاده کردم دیدم فرش که نداریم راحتتر می تونم مبلا رو جابجا کنم.خلاصه یه تغییر اساسی به دکور خونه دادم. الانه نمی دونی چقدر خسته ام. بابایی و تو رفتین لالا. من که خیلی دلم پیش وبلاگت بود گفتم بیام یه سری بزنم و برم. مامان وببخش عزیزم.این روزای نزدیک به سال نو کلی کار دارم. اگه خدا بخواد یکشنبه دوباره میام سراغت تا کلی حرف باهم بزنیم. مراقب لحظه ...
5 اسفند 1389

تقدیم به همه مامانی مهربون ودوست داشتنی

سلام پسر گل مامان یه خواهشی ازت دارم. هرزمانی که وقت کردی و به وبلاکت سر زدی حتما دقت کن که نظرات رو هم بخونی. اینجوری عزیزم می تونی با دوستای جدیدت و حرفای مامانای گل اون هام آشنا بشی. من همینجا دست همه مامان های  فرشته های زمینی از جنس آسمون رو می بوسم. یه داستانکی رو که بابایی دختر خاله صدف قسمت نظرات گذاشتن رو حیفم میاد اینجا نذارم دوست دارم  همه اونوبخونن:     زخم ها ی دوست داشتنی چند سال پيش در يك روز گرم تابستاني در منطقه ای ساحلی، پسر كوچكي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره كلبه نگاهش مي كرد و از شادي كودكش لذت مي برد. مادر ناگهان تمساحي را...
1 اسفند 1389

تجربیات دیگران واعتماد به خودت

    سلام پسر خوبم اگه به صفحه های وبلاگت نگا کنی می بینی من خیلی واست دونه به دونه اتفاقاتی رو که در شبانه روز پیش اومده ننوشتم. نه اینکه دوس نداشته باشم. راستشو بخوای همین اومدن ورفتنم هم خیلی باعجله س. صبحها که یکی دوساعت می خوابی یه توک پا میام سر می زنم ومی رم دنبال کارای خودم. گاهییم اگه وقت بشه می رم یه تحقیقی می کنم ببینم غذای جدید یا بازی خوب واست چی پیدا می شه. اما سعیم رو می کنم سیر تکاملیت رو حتما ثبت کنم. هدف اصلی من از تهیه این وبلاگ واسه پسر گلم بیشتر حرف هایی که شاید اصلا فرصتش پیدا نشه   که گفته بشن. یه جورایی می خوا...
1 اسفند 1389

تولدت مبارک بزرگ مرد تاریخ

      سلام گل مامان   یه روز خوب دیگه داره میاد بیا یکمی باهم حرف بزنیم اول می خوام این چند خط رو بخونی و بعد خودت راجع به حرفام قضاوت کن:   پیامبر (ص) بچه ها رر دوست ‌داشتن و بااونها مهربون بودن و بازی می‌کردن.   حرف قشنگی پیامبرمون راجع به تو پسر گل زدن: فرزندان ما جگر گوشه‌های ما هستن   پی امبر نسبت به کودکان،خیلی ابراز علاقه و محبت و بااونها بازی می‌کردن و در حق کودکان دعا هم می کردن   یه روزی   یه مردی میاد پیش پیامبر ( ص) و گفت که تا به حال کودکی رو نبوسیدم...
30 بهمن 1389