پس کی راه میافتی عزیزکم؟
امروز که محمدصدرا جون پسر عمه جونو دیدم که با وجود اینکه یه ماهی از تو کوچیکتره اما خیلی خوب راه میره , مثل همیشه نگران شدم وای پس کی راه میری عزیزکم؟ خسته شدم بس که منو دنبال خودت کشوندی. هرچی سعی می کنم از خودم دورت کنم تا تنهایی قدم برداری . می ایستی و انگشت منو محکم توی دستات فشار می دی و جیغ می زنی که ولم نکن با من بیا. عزیزکم امروز که عمه حونا و عموجونا خونمون مهمون بودن. همش نگاهت به من بود. چندوقتیه که حسابی مامانی شدی. منم که مشغول پذیرایی. بغل هیچ کسم نمی رفتی. بابایی طفلکم یا کمک من بود یا سعی داشت تورو آروم کنه. خلاصه که گلم ناراحت نشی ها این روزا خیلی اذیتم می کنی....
نویسنده :
مامان نسترن
1:18


