آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

پس کی راه میافتی عزیزکم؟

امروز که محمدصدرا جون پسر عمه جونو دیدم که با وجود اینکه یه ماهی از تو کوچیکتره اما خیلی خوب راه میره , مثل همیشه نگران شدم وای  پس کی راه میری عزیزکم؟ خسته شدم بس که منو دنبال خودت کشوندی. هرچی سعی می کنم از خودم دورت کنم تا تنهایی قدم برداری . می ایستی و انگشت منو محکم توی دستات فشار می دی و جیغ می زنی که ولم نکن با من بیا. عزیزکم امروز که عمه حونا و عموجونا خونمون مهمون بودن. همش نگاهت به من بود.  چندوقتیه که حسابی مامانی شدی. منم که مشغول پذیرایی. بغل هیچ کسم نمی رفتی. بابایی طفلکم یا کمک من بود یا سعی داشت تورو آروم کنه. خلاصه که گلم ناراحت نشی ها این روزا خیلی اذیتم می کنی....
11 فروردين 1390

یه سفر کوتاه

حالا ادامه ماجرا آؤه گل پسر مامان می گفتم. صبح روز اول سال 90 آنا جون طق معمول بساط سبزی پلو ماهی شم براه بود. ظهر قرار ناهار خونه آنا جون بود. واسه همین به احترام بزرگترا اول رفتیم خونه مامان جون( مامان بابایی). هنوز مهموناشون نرسیده بودن. مامان جونم کلی مهمون واسه ناهار داشت. همه بچه ها همراه نوه نتیچه ها. هرچی بنده خدا گفت شمام بمونین. بابایی قبول نکرد. آخه بابایی خیلی اهل شلوغی نیست. واسه همین سریع یه شیرینی خوردیمو عید ی تو روهم من گرفتمو رفتیم خونه آنا جون. درضمن گلم من شدم مسیول جمع آوری عیدیهای تو امسال. به قول خاله جونم چند سال دیگه که بزرگتر شدی  دیگه من رنگ عیذ...
8 فروردين 1390

لحظه سال تحویل

سال جدیدم با کلی ماجراهای جدیدش از راه رسید.  پسر گل من توی این سال نو کلی هنر نمایی کردی. بذار ازاول واست بگم. من وبابایی کلی جلوتر واسه مسافرت توی این سال برنامه ریختیم. اونم به خیال اینکه  تو گل پسرهیچ آزاری نداری. اما زهی خیال باطل شبی که قرار بود سال تحویل بشه. همگی جلوی تلویزیون (من وتو بابایی) نشستیمو کلی خوراکی جلومون تا یه وقت خوابمون  نبره و جا بمونیم ای دل غافل تو که لالا کردی . باباییم چشاش رفت روی هم. من موندمو برنامه های ویژه نوروز tv این وری واون وری. اما نه انگاری نمی شد چشام داشتن بسته می شدن. ساعت حدودا 2 ونیم صبح بود که باگریه تو از خواب پریدم. تلویزون روشن و من وبابایی هم خواب. برد...
8 فروردين 1390

صدای پای بهار خانوم

  عشق   آدم را به جاهای ناشناخته می برد   مثلا   به ایستگاه های متروک   به خلوت زنگ زده ی واگن ها   به شهری که   فقط آن را در خواب دیده...   وقتی عاشق شدی   ادامه ی این شعر را تو خواهی نوشت...   ارین مامان فقط چند ساعت دیگه به سال نو مونده. واست از خالق شکوفه ها بهترین هایی رو که خودش واست بهترین می دونه آرزو می کنم. گل مامان ه بهار لبخند بزن عزیزم ...
29 اسفند 1389

سال خرگوش

  پسرکم سال 1390 از قرار معلوم سا ل خرگوشه می خوای بدونی یعنی چی؟ نامیدن سالها به نام حیوانات، بیشتر در اثر عوامل اعتقادی یا فرهنگی در تقویم بعضی از ملل مرسوم شده است. به عنوان مثال: بعضی از اقوام چینی، ژاپنی، تبتی، مغولی، ترکی، هندی و غیره اعتقاد دارند که رویدادها و حوادث سال ها به نحوی با خلق و خوی حیوانات در ارتباط هستند و یا حیوانات به نحوی در سرنوشت انسانها دخالت دارند. ترتیب نام گذاری سال ها، بر اساس دوره ی دوازده ساله ختا، قبچاق و ایغور انجام می شود. به عبارت دیگر، پایه های اساسی این گونه نام گذاری سال ها، چینی، ترکی و مغولی اس و از قرن هفتم هجری قمری، یعنــــــــی پــــــــس از ...
27 اسفند 1389

عجب آخر سال شلوغی

سلام عزیزم خوبی گل مامان؟ نمی دونم از کجا واست تعریف کنم. اصلا نمی دونم چی شده .انگاری طلسم شدیم. آخر سالی همین یکی دوهفته مونده به شروع  سال جدید یکسره داره اتفاقات عجیب واسمون میافته. بعد از او ن مریضی باور نکردنی تو و جشن تولدی که خیلی با آرزوهای من راه نیومد . حالا ازچهارشنبه پیش یه اتفاق عجیب واسمون پیش اومد. یادته گفتم چهارشنبه بعد ازیه هفته که خونه آنا جون واسه خاطر مریضی تو اتراق کرده بودیم برگشتیم خونه خودمون. عصر چهارشنبه حدود ساعت 6 بعد ازظهر کنار هم دراز کشیده بودیم . تو داشتی شیر می خوردی و کم کم چشمات داشتن بسته می شدن . باخودم فکر می کردم خدارو شکر همه چی به خیر گذشت. پسرکم سل...
27 اسفند 1389

چهارشنبه سوری

امروز آخرین چهارشنبه ساله. دیشب همگی به اتفاق خاله جونا به غیر از آنا جونو پدر جون رفتیم یه دوری اطراف بزنیم ببینیم چه خبره. پسرخاله سپهرم با کلی فشفشه و وسایل بی خطر این ایام ذوق همه رو بیشتر کرده بود. اما چی بگم واست پسرم دلم می سوزه واسه همین چند تا آیین قشنگی که از نیاکان ما مونده که خیلی راحت داره فراموش می شه. دیگه مردم رسم قاشق زنی و از روی آتیش پریدنو فراموش کردن. ازگوشه کنار شهرفقط صدای نخراشیده نمی دونم بمبه نارنچکه چیه به گوش میاد. دیشب یهویی دلم گرفت .یاد اون سالهایی افتادم که خیلی کوچیک بودم و همگی خونه خاله جونم جمع می شدیم و یکی یکی از روی آتیش می پریدیم. کلیم خوشحال بودیم. ...
25 اسفند 1389