آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 12 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

یه سفر کوتاه

1390/1/8 14:02
نویسنده : مامان نسترن
825 بازدید
اشتراک گذاری

حالا ادامه ماجرا

آؤه گل پسر مامان می گفتم. صبح روز اول سال 90

آنا جون طق معمول بساط سبزی پلو ماهی شم براه بود. ظهر قرار ناهار خونه آنا جون بود.

واسه همین به احترام بزرگترا اول رفتیم خونه مامان جون( مامان بابایی). هنوز مهموناشون نرسیده بودن.

مامان جونم کلی مهمون واسه ناهار داشت. همه بچه ها همراه نوه نتیچه ها. هرچی بنده خدا گفت شمام بمونین. بابایی قبول نکرد.

آخه بابایی خیلی اهل شلوغی نیست.

واسه همین سریع یه شیرینی خوردیمو عید ی تو روهم من گرفتمو رفتیم خونه آنا جون.

درضمن گلم من شدم مسیول جمع آوری عیدیهای تو امسال.

به قول خاله جونم چند سال دیگه که بزرگتر شدی  دیگه من رنگ عیذیاهای توروهم نمی بینم. خودت همه رو جمع می کنی.

خب رسیدیم اصل ماجرا

خونه انا جون بعد از دیده بوسی و گرفتن و دادن کادوهای رنگاورارنگ تصمیم گرفته شد چند روزی بریم سفر.

اونم از نوع کوتاهش.

کلات

می دونی کجاست.

یکی از شهر های اطراف مشهد که حدودا 130 کیلومتر با مشهد فاصله دار.

نادر شاه افشار که اصالاتا اهل ابیورد خراسانه. یه کاخی به نام کاخ خورشید توی این شهر بنا کرده. واسه استراحتش.

اطراف شهر رو کوهای هزار مسجد گرفته. کوهایی که مثل یه دیوار صاف وبلند وکنگره کنگرهست.

این دیوار ا مانع از این می شده که دشمن بتونه بهش حمله کنه.

نادر شاه همون شاهیکه الماس کوه نور رو از هندوستان با خودش به ایران میاره.

یه پادشاهی که کلی ثروت جمع کرد اما هیچ کس تا بحال نتونسته از جای  اونها باخبر بشه.

خلاصه گلم فردای اون روز یعنی روز دوم عید همه  خونه پدر جون جمع شدیم و راهی به سمت کلات.

خیلی توضیح ندمکه از اونجا رفتیم خونه عموجون من درگز.

واونجا بود که اذیت ها وشلوغ کاریهای تو شروع شد.

مدام دنبالت بودم که به وسایل دست نزنی.

یا می رفتی سمت tvیا تلفن.

اخلاقتم که نگو بغل هیچ کسی نمی رفتی.

هر کسی میمود سمت تو جیغ می زدی.

روز سوم بساطمون جمع کردیمو راهی شهر ودیار خودمون شدیم.

توی ماشین تمام دق و دلیمو سر بابایی طفلک خالی کردم که تو چرا اصلا به دادم نمی رسیدی.

همش من دنبال بچه بودم.

دیگه پشت دستمو داغ کردم که تا بزرگ نشدی ازسفر کردن خبری نباشه.

حالا بریم سراغ عکس قشنگا


اولین عکس مربوط به یه جایی به اسم شیلگان دره . نزدیکای در گز. به قول پسر خاله سپهر یه جورایی خارج از کشور. لب مرز.

ناهار اونجا بودیم.

تا چشم کار می کرد تپه ها وکوها یکدست سبز بودن. انگاری پارچه مخمل کشیده بودن.

آرین جونم به اتفاق دخترخاله صدف

 

 

درحال صرف ناهار بودیم که آین ببی های خوشگل رسیدن

 

اینم کاخ خورشید که واست گفتم

 

آماده رفتن عید دیدنی.

البته خونه خودمونیم . بعد از اومدن از مسافرت

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (7)

مامان فرشته
8 فروردین 90 14:10
سلام عزیزم عید شما مبارک سلام عزیز خاله دخمل کش قربون خندت برم خوش گذشت بوسسسسسسس
سيدمهدي
9 فروردین 90 22:07
سلام به خواهرگلم. به دلايل نامعلومي وبلاگzeiba110فيلترشده.واين وبلاگ تا برطرف شدن مشكلات در آدرسwww.zeiba111.blogfa.comكماكان به فعاليت خود ادامه ميدهد لذا از شما خواهر عزيز درخواست ميشود در پست جديد من را در اطلاع رسان به مخاطبين ياري فرمائيد دستهاي گلت رو به نشانه ادب ميبوسم .موفق باشي ولذا اگر قبلا در وبلاگ من لينك بوديد يا تمايل داريد كه تبادل لينك بشيد حتما درخواست بدهيد كه خوشحال خواهم شد
سارا
10 فروردین 90 11:44
وای خاله قربون اون عکسهای قشنگت
سارا
10 فروردین 90 11:45
خیلی عکسها قشنگ بود نسترن جونم
سارا
10 فروردین 90 11:54
چه جای قشنگی
آشنا
10 فروردین 90 14:12
زیبا بود
اعظم
10 فروردین 90 16:32
چه پسر اقایی .........ماشالله ......نسترن جونم شیطونی نشون دهنده اینه که یه پسر سالم داری.........خدا نگهدارش باشه به حق امام زمان گلم...........