آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

سلامتی بهترین نعمته

  گل پسر سلام با عرض پوزش  در وفقه ای که افتاد و نتونستم به نوشتن پستات ادامه بدم. علت: دوباره پنجشنبه مامان جون( مامان بابایی)  واسه دومین مرتبه سکتهمغزی کردن و اینبار کامل. اما خدا خیلی رحم کرد که تنها خونه نبودن. دوشب بیمارستان بستری شدن و یه سمت بدنشون بیحسه و صحبت نمی تونن بکنن. اما ماشالاه خداروشکر روحیه خوبی دارن. امروز ظهر مرخص شدن و من وبابایی آوردیشمون خونه خودشون. خدا خیر بابایی رو بده که دست تنها و بدون کمک عموجونا همه کارای مامان جونو انجام داد. امیدوارم شما هم راه بابایی رو ادامه بدی و پسر قدرشناسی باشی. باهمه خستگی بابایی برگشت شرکت . منو شمام اومدیم خونه خودمون. تا استراحت کنیمو شب با بابایی...
9 مهر 1390

پسر با اراده من

دیشب خونه مامان بزرگم متوجه شدم که شما عزم راسخی داری, می دونی چرا؟ واسه اینکه همه مشغول حرف زدن بودیم و اصلا قصد خداحافظی و بلند شدن نداشتیم. شمام که دیدی نمی تونی مامانو مجبور کنی که بری بیرون.   رفتی کفشاتو از جاکفشی برداشتی و هردو جفتشو پات کردی . خیلی مرتب و منظم , پای راست توی کفش راستی , پای چپ توی کفش چپی. یهویی دیدمت, خندم گرفت از اینهمه اراده. اینجوری شد که پسرم واسه اولین بار خودش کفشاشو پوشید.و راهشوگرفت تا بدون تکیه به دیگران  کاری رو که  میخواد انجام بده.   امیدوارم همیشه همینجور با اراده و محکم دنباله کاراتو بگیری عزیزم   ...
5 مهر 1390

مامانی لاغر میشود

پسر گلم امروز مامان یه تصمیم جدی گرفته, اونم اینه که هر جور شده خودشو خوشتیپ و لاغر کنه. دلم می خواد همیشه جوووووون بمونم تا شما بتونی بهم افتخار کنی که چه مامان گوگولی مگولی دارم. یه رژیم از اینترنت گرفتم بد نیست. همه چی توش می تونم بخورم. حتی پیتزا اما کم.که همین کمش واسم مساله ساز شده. دعا کن عزیزم بتونم ادامه بدم.به افتخار وجود کوچولوت توی دلم, من ٢٠کیلو اضافه وزن پیدا کردم که حالا داره اثرات منفیشو روم می ذاره. یه جورایی از آینه فراری شدم. ازصبح که مشکلی نبوده تا شب ببینم میتونم جلوی شکممو بگیرم. خوشبحالت پسری گل , شما می تونی هرچقدر دوست داری بخوری( چه مامان شکموییم نهههههه) شمام عزیزکم امروز نشستی کنار مامانی نون ...
3 مهر 1390

( انجمن کوچولوهای ایران, کوتاه قامتان بلند همت)

پسرگلم شبهای ماه رمضون امسال گفتم که یه برنامه تلویزیونی خیلی زیبایی بود به اسم ماه عسل هرشب یه مهمون متفاوت داشتن. اونقدر این برنامه جذاب بود که هرشب لحظه شماری می کردم ببینم مهمون این برنامه کیه. امروز رفتم سایت ( انجمن کوچولوهای ایران, کوتاه قامتان بلند همت) انجمنی که آدم کوچولوها تاسیس کرده بودن. همت و اعتماد به نفس بالای این دسته آدما بهترین درسیه که بهمن داد. حالا این قصه رو بخون که از سایتشون گرفتم.   یکی بود یکی نبود،  یه روزی روزگاری یه خانواده سه نفری بودن. یه پسر کوچولو با مادروپدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسر کوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت....
2 مهر 1390

یه روز با پسرم

پسرکم مونس تنهایی من بعد از خدا و بابا پسرکم عزیزکم خنده های شیرین کودکیتو واست ثبت کردم, بزرگتر که شدی مطمین باش یه روز دلت واسه بی ریا لبخند زدن و بی ریا دوست داشتن آدما تنگ میشه و ازهمه مهمتر واسه دنیای پاک و مخملی کودکیت دلبند مادر باهمه شیطونیات و گاهیم گله های مادرانم , دلم پرمیزنه واسه لحظه لحظه با تو زندگی رو زندگی کردن پسرکم بد روزگاری شده, همه جا و همه کس یاد ایام گذشته می کنن. انگاری هیچ کسی نیست که روزهاشو واقعا زندگی کرده باشه. نمی دونم دنیای زمونه تو چی میشه, دنیای مجازی , الکترونیکی و همش پراز اطلاعات جورواجور یکه یه روز یه قانون تثبیتش میکنه روز دیگه یه قانون اونو نفی . گل مامان دوشب پیش مست...
2 مهر 1390

تولد تولد تولدت مبارک

  دیروز ظهر یکمی جیگر واست سرخ کردم و بقچه تو زدم زیر بغلمو طبق معمول رفتیم پارک. به هوای پارک دوسه تیکه جیگر و نوش جون کردی. زمان برگشت تصمیم داشتم یه میز سه نفره واسه شام تولد  بابایی از پیتزایی کوچولو و خوشگل سرکوچمون رزرو کنم که بدشانسی ازساعت ٦ به بعد باز می کرد. نظرم برگشت, رفتیم سوپر و دوتا بسته اولویه و نون باگت و شمع خریدیمو برگشتیم خونه. شانسم اینبار کیکم اصلا پف نکرد. فراموشم کردم پودر اماده بگیرم. شبی که بابایی اومد میزو چیدم. شلوار جینی رو که دوتایی( منو شما)  خریدیم , بدشانسی کوچیک بود. از طرف شمام یه عطر چوچولو گرفتم. بازم از بدشانسی من یا بابایی رفتیم واسه تعویض شلوار, تموم مغازه های پا...
30 شهريور 1390

یادگاری‘ هدیه‘ دختری گل

این اسب پلاستیکی قرمز رنگ رو دوشب پیش من و بابایی به یاد روزای قشنگ کودکیمون واسه شما خریدیم. اونوقتا این اسباب بازی واسه خودش عالمی داشت. باورمون نمیشد هنوز این چیزا باشن. بابایی یه عکسی داره از اونوقتایی که قدشما بود و سوار این اسباب بازی اما خرگوشش بود. منم خیلی باهش خاطره دارم مامانی. شمام کلی لذت می بری . انگاری ارثیه. صبح که بیدار میشی اول میری سراغش   خاله جون نسرین بعد از ١٠ روز پریشب از شمال اومدن. این تفنگ حباب پاشم سوغاته پسرخاله جونه. دیشب زمان جیجی خوردن گرفتیش توی بغلت . خودمو و خودتو خیس آب کردی دستت درد نکنه خاله جون. پسرخاله و دختر خاله جون   اینم وروجک مامان. رفتی سراغ کشوی ما...
29 شهريور 1390