آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

چند اتفاق خوب

پسر گلم چطوره؟  با شرمندگی فراوون که می دونم خیلی تاخیر داشتم باید بگم که این روزا خیلی درگیریم .  هم من هم بابایی.  بلاخره خونه رو فروختیم و بعد از کلی گشتن یه خونه تقریبا بزرگترو مناسبتر پیدا کردیم.  اگه خدا بخواد اول آذر میریم خونه جدیدمون.  خیلی سخته این خونه رو با تموم خاطراتش بذاریمو بریم. اولین سقف بالای سر منو بابایی. ورود شما به دنیای قشنگمون همش توی همین خونه خلاصه شده. واست ازهمه جای خونه و اتاقت عکس وفیلم گرفتم تا بعدها اولین تجربه زندگیتو ببینی. درضمن گل پسری توی این مدتی که نبودم , سه تا دکتر عوض کردم.بلاخره سومی منو نشوند سرجام. آزمایشاتو نشون دادم .  گفت این بچه هیچ مشکلی نداره . ...
8 آبان 1390

تندخوانی نصرت

پسرم ممنونم ازت. بالاخره سلام کردنو یاد گرفتی و مامانو از شرمندگی نجات دادی. دوروز پیش پشت در خونه آنا جون دو دقیقه ای با هم سلام کردنو با تکون دادن سر تمرین کردیم. در که بازشد سریع شمام امتحانتو پس دادی. گل پسری شما باهوشی اما شیطون. فقط زمانیکه دلت بخواد اونکاری رو که دوست داری انجام میدی, درغیر این صورت خودمو بکشم حریفت نمیشم گاهی حس می کنم به گفته عموجون سعید یه دوره تند خوانی نصرت رفتی. یهویی در عرض دوروز کلی پیشرفت می کنی. مثلا از دیروز بازی که می کنی .بعدش میای دستاتو از دور بازمیکنی و می گی بخخل و بغلم می کنی. دستاتو می ذاری روی لباتو بوس میفرستی. کتاب حیواناتو ورق میزنی و به عکس میمون که میرسی می گی : میمو واسه آقا...
28 مهر 1390

بغلم کن

گل پسری مامانشو بغل میکنه. چندروزیه که یه حس خوشگل بهم دست میده .آخه یهویی میای دستاتو میندازی دور گردنمو بغلم میکنی. سرتو میذاری روی شونم. آخ که چه حس خوبیه دیشبم با بابایی همین کارو کردی. می رفتی یه چرخی میزدی و  خودتو مینداختی روی بابایی و بغلش می کردی. قربونت برم که مهربونی.شایدم ازاینکه گفتم یکمی قلدری ناراحت شدی میخوای تلافی کنی. عزیزمی دوستت دارم یه عالمه این شعر تقدیم به جوجوی خودم . نوشته خاله جون نوشینه. خاله جون دستت د رد  نکنه . تومهربونترین خاله دنیایی امیــرعلــی نـــازم                من با تـوســرفـرازم تـوآیـ...
25 مهر 1390

بدون عنوان

گل پسری یه نصیحت مادرانه دارم. هیچ وقته هیچ وقت از هیچی و هیچ کسی بدت نیاد که به قول معروف سرت میاد. این حرف قدیمیا رو باید با طلا بنویسم بزنم سردر خونمون. این در گرانبها یعنی به قول امروزی ها: افکارت آینده تورو میسازن. اگه به بد فکر کنی بد میشه , به خوب فکر کنی خوب یادمه اونوقتا که هنوز دخمل خونه باباییم بودم هروقتی یه نینی بداخلاق میدیدم , کلی مامانو بابای نینی رو مقصر میدونستم. می گفتم وای چه بده نینی جیغ جیغو نینی بداخلاق حالا عزیزم ناراحت نشی ها. درسته الان واسه خودت حتما دکتری مهندسی پرفسوری چیزی شدی اینشالاه, اما بدون جون منو گرفتی روانم داغون شد تا شما به اینجا رسیدی. گل مامان خیلی بداخلاق شدی. با بچه ها ی همس...
19 مهر 1390

روز چودک مبارک

سلام گل پسر قند عسل شیرینی روزت خیلی خیلی مبارک دوست جونای کوچولوی پسر خوبم روز شمام مبارک تولد امام رضا جونم مبارک جمعه ظهر گل پسری واسه عرض تبریک رفت حرم تا پاش رسید به فرشای صحن حیاط.شروع کرد به دولا راست شدنو الاه ابر گفتن.اصلا فرصت به مامان و بابام نداد که اونام نمازی بخونن و زیارتی. دیروزم ازصبح خونه آنا جون بودیمو پسری و صدفی خیلی خشن باهم بازی کردن. صدفی یه بلوز خوگشل واسه روز چودک به پسری هدیه داد. صدفی جونم به خدا گل پسری دوستت داره اما از نوع مردونش با کلی غرور و وقار و خشونت خاص خودش. درضمن پسر گلم  روز درمیون صبحا با مامانش میرن عیادت مامان جونش. خداروشکر بهتر شدن. فیزیو تراپی رو شروع کردن. چند ...
17 مهر 1390

سرماخوردگی

سلام پسر گلم. ممنونم که وقت میذاری و نوشته های مامانو می خونی. می دونم شاید یکم کسالت آور باشه که بشینی و کارهای هر روزتو بخونی که مثلا امروز رفتم اینجا و این کارو کردم. باور می کنی عزیز اصلا قصد نوشتن خاطرات روزانه رو توی وبت نداشتم . فقط تصمیم داشتم حرفای مادرو پسری باهم بزنیم اونم واسه روز مبادایی که نبودم و نیاز به همدم رو حس کردی کنارت باشم. اما نمی دونم چی شد که وسط راه بیراهه افتادم. عزیزکم امروز مامان خیلی گریه کرد. آخه گلم از دیشب سرماخوردی و آبریزش بینی داری. دوباره بی اشتها شدی. می دونم همین نخوردنت بدنتو ضعیف کرده. دلم خوش بود به شربت زینک که دوهفته بیشتر دووم نداشتو تو به شربت انگار عادت کردی و تاثیرش از بین رفت. ی...
14 مهر 1390