آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

بدون عنوان

اینم یه عادت جدید که تازگی پیدا کردی خوگشله من. دستمو می گیری می بری پای کامپیوتر. خودت روشنش می کنی و بعد می گی بلندم کن بذار روی میز تا خوب مسلط بشم به همه چی. بعدشم که معلومه cdمی پاشونی اطراف. کلید مانیتور رو روشن خاموش می کنی و کلی شیطونی دیگه. اینم یه عکس داغ دیگه مربوط به همین امروز تو یه ساعت قبل از خواب ظهر امروز. شیر خوردن و کارتون مورد علاقه مامان رو نگا کردن( فصل شکار) کلوچه می خوری و باقی مونده اونو با دستات له می کنی. می پاشونی روی فرش. حالام داری با جارو دستی خودت تمیزشون می کنی. آفرین پسر حرف گوش کن من ...
4 تير 1390

شهرشهر فرنگه از همه رنگه . بیا تماشا کن

پارک رسالت. شب چهارشنبه گفتم بهت که چقدر عاشق سرسره شده بودی و دلت نمی خواست بیای خونه   مراسم آبمیوه خوری همانا و سرکشیدن قوطی آبمیوه همانا و خیس کردن لباسا همانا     نمونه بارز یک پسر شرور که بین دیوار و رخت‌آویز گیر افتاده     جاسازی یک عدد کودک شرور داخل سبد لباس چرکها     ...
3 تير 1390

آموزش توالت رفتن

یادته پسر خوب واست گفتم که یکی دوبار امتحانی, نشوندمت روی لگن تا پی پی کردنو یاد بگیری. باوجود اینکه می دونستم هنوز واسه تو زوده. اما به پیشنهاد مامان بزرگ و آنا جون امتحان کردم. ماشالاه پسری. از اون به بعد تا الان دیگه خودت اتوماتیک هر وقت از اونکارا داری , دستتو میذاری روی پوشکتو می گی : دییی دییی اما خوب خیلی به من فرصت نمی دی که لاستیکتو باز کنمو سرپات بگیرم. دقیقه 90 اعلام می کنی تامنم به خودم بجنبم لاستیکتو حروم کردی. اما عیبی نداره این عالیه . واسه نی نی سن تو شروع خوبیه. به قول آنا جون همینکه اعلام می کنی خوبه. فقط من نباید تنبلی کنمو سریع باید به دادت برسم تا این بشه یه عادت خوب و فردا روزی بتونم از لاستیکی بگیرم...
1 تير 1390

هواخوری دیشب

عزیز پسری امروز صبح قصد داشتم عکساتو از گوشی بابایی انتقال بدم به کامپیوتر تا بذارم توی وبلاگت. که انگاری بابایی گوشیشو برده با خودش برده. منو ببخش . دیشب با بابایی رفتیم پارک رسالت. نمی دونی چه خبر بود. همه خونواده ها از ترس گرما و هوای گرفته خونه . پناه آورده بودن به هوای پاک پارک. اول بابایی می خواست تاب سوارت کنه چون خودت دایم داد می زدی تا تا اما ماشالاه اونقدر نی نی صف بسته بودن که نگو. بعدش بردیمت سوار سرسره نی نیا کردیم. اونگدر کوشولو بود این سرسرهه که نگو بابایی گذاشتت بالا. خودت با جیغ خوشحالیت سر می خوردی پایین. چقدر ازت فیلم و عکس گرفتم. یواشکی به بابایی گفتم تورو خدا بیا بریم که باز این پسر با خوشحا...
1 تير 1390

آب بازی کودکانه

یه بار واسه اینکه خیلی کار داشتم توی آشپزخونه و توام مدام بهونه می گرفتی , گذاشتمت توی سینک ظرفشویی و ظرف رو آب کردم , یکمی هم شیر آب رو باز گذاشتم تو مدتی حسابی سرگرم شدی و این شد علت بهونه های هر روزت صبح که از خواب بیدار میشی , اول ازهمه میای سمت اشپزخونه و جدیدانم دستمو میگیری و می کشی سمت آب و می گی: آبا         آبا خلاصه که خودم کردم ................ قربونت بشم آخه سرما می خوری لباست خیس میشن منم باید یه لنگه پا بایستم کنارت تا مبادا خداینکرده از توی سینک پرت شی پایین و اما دیشب که ساعت ١١ شب بود که بدخواب شده بودی و مدام نق میزدی که بریم اب بازی با زحمت فراون  حوا...
30 خرداد 1390

شعرهای مورد علاقه کودکی من وتو وبابایی

  هر وقت می خوای لالا کنی, دیگه عادت کردی که حتما واست لالایی بخونم تا خوابت ببره. منم چند تا شعر از دوران مهدکودک خودم توی ذهنم بود که همونا رو مرتب واست می خونم. چه موقع خواب چه زمان بازی کردن باهم پسر گلم واست می نویسم تا توام واسه نی نی گل خودت بخونی:       کف دستتو بیار . افرین حالا با انگشت اونو لمس می کنم. توام دیگه یاد گرفتی  لیلی حوضک بازی رو لی لی لی لی حوضک ٬جو جو اومد آب بخوره افتاد تو حوضک یکی گفت بریم دزدی٬یکی گفت چی بدزدیم٬ یکی گفت تشت طلا٬یکی گفت واااای جواب خدا رو کی میده٬یکی گفت من من کله گنده٬من من کله گنده     شعر مورد علاقه تو زمان خ...
28 خرداد 1390

فرهنگ لغت گروه سنی 15 ماهه به بالا

            اول ازهمه بگم خدارو شکر که بهتر شدی. فاصله پی پی کردنات خیلی زیادشدن. میل به غذا خوردنت نسبتا خوب شده. دوباره شدی همون گل پسر آقای خودم. واسه همین کلی انرژی پیدا کردم. الانه که تو و بابایی رفتین لالا و اصولا واساسا من خیلی با خواب ظهرانه میونه ندارم , اونم از زمان بدنیا  اومدنت. یه چند خط کتاب خوندمو اومدم پای کامپیوتر. دامنه کلماتی که می تونی تا حدودی ادا کنی خیلی زیاد شده. البته کلمات رو به صورت آهنگین ادا می کنی مثلا ببین: کلمه مورد نظر                    ...
27 خرداد 1390

بدون عنوان

دیروز مردم وزنده شدم تا تو بلاخره میلت به غذا کشید. با وجود اینهمه پیپی ترسم این بود که نکنه آب بدنت کم بشه. قربونت بشم یه بسته پوشک و یه روزه تموم کردی. انگاری هوای مشهدم شده عینهو تهران. وضعیت اضطراریه. آلودگی هوا و گردو خاک. همینا دست به دست هم دادن تا تورو مریض کنن. همش دعا دعا می کنم زودتر خوب شی. تا می تونم آب و دوغ بهت می دم.ors رو لبت که می خوره به مزش دیگه نمی خوری. حالا که اوفی شدی می گم اگه خوب خوب بشی دیگه کاری به کارت ندارم. شیطونیکن. تا دلت می خواد خونه رو بریز بهم.  کامپیوتروtvرو اونقدر روشن خاموش کن تا بسوزه. آب که خوردی اشکالی نداره , لیوانشو چپه کن روی فرش. برو سراغ سبد سیب زمینی پیاز همشونو ول...
25 خرداد 1390

برای تو که بهترینی

    صبح که میشه یه لحظه چشمو که وا می کنم , می بینمت که آروم و بی صدا در رو باز می کنی و  می ری از خونه بیرون. تاشب که بر میگردی 4 یا 5 مرتبه تلفن می کنی خونه و حال هردمونو می پرسی. بعضی شبا با همه خستگیت , دلت می گه منو پسری رو ببری بیرون گردش تا دلمون باز بشه. خیلی وقتا میشی سنگ صبورم , اینبار من گوشی رو برمی دارمو واست کلی گلایه می کنم که خسته شدم , امروز پسری کلی شیطنت کرد امروز پسری اصلا غذا نخورد کلی بهونه گیری جورواجور اما تو حرفامو میشنوی و آرومم می کنی خیلی وقتاشده که دستپختم چنگی به دل نمی زد لباساتو مجبور میشدی اتو نزده تن کنی شام رو از بیرون بخری خستگی های منو تحمل کنی اما هیچ وق...
24 خرداد 1390

ویروس از خدا بی خبر

دیروز صبح نزدیکای ساعت 10 بود که باهم واسه چکاپ ماهانه رفتیم مرکز بهداشت. استرس اینکه وزن گیریت چطورشده و کمبود وزن نداشته باشی داشت منو می کشت. نشوندمت روی ترازویی که تا دیروز باید توش لالا می کردی تا بشه وزنت کرد.اما حالا ماشالاه تمام قد جا نمیشی. خداروشکر وزن گیریت باتوجه به کم اشتهاییت که اونم واسه خاطر دندوناته خوب بود. پایان 15 ماهگی شدی 9کیلو و 600 البته هنوز زیر خط نموداری. اما بازم بدک نبود. قدت شده 83 سانت که معلومه پسر قد بلند و رشیدی میشی چشمم کف پات. آخی انگاری این خوشی مامان همیشه نگرون خیلی لحظه ایه. برگشتیم خونه شبم هواکه خنکتر شد رفتیم پارک کلی خودتو با شیطونیات به همه نشون دادی شب شد و رفتیم لالا س...
23 خرداد 1390