ماجراهای شب عید و شهرمون
شنبه شب , یعنی میشه شب عید نیمه شعبان سه تایی منو شما و بابایی رفتیم پارک ملت قدم زدنو هواخوری. بابایی سه چرخه شما عزیز دل رو گذاشت عقب ماشین تا بتونی یه دل سیر چرخ سواری کنی. البته من دلم می خواست ماشینتو برداریم اما به قول بابایی ترسیدیم که یه موقع سوار نشی و مجبور شیم تا خونه ماشینتو بذاریم روی کولمونو برگردیم. همین طورم شد . حدس بابایی درست بود. آخه گلم هر بار که میایم بیرون به بابایی می گم ای وای حیف شد ماشینشو نیاوردیم. باباییم میگه: من می دونم( مدل گالیور) من می دونم پسری اهل سوار شدن نیست. خلاصه که سه چرخ رو گذاشتن از ماشین پایین همانا و نیومدن تو واسه سوارشدن همانا. تا خود پارک که چند کوچه از پارکینگ فاصله داشت م...
نویسنده :
مامان نسترن
9:25







