آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

دارو و کلنجار مامان و شما

پسر گلم امروز صبح باید ساعت 7شربتتو می دادم. اونقدر ناز خوابیده بودی که دلم نمیومد بیدارت کنم. اما چاره نداشتم. باید سر ساعت شربتتو بدم .تحمل کنی تا آخر هفته بیشتر ادامه نداره.اینشالاه زودی خوب میشی. باهزار مکافات و جیغ و داد شربتی رو که یه مقدار زیادشم در حین کلنجاری که باهم رفتیم بیرون ریخت, خوردی و خواب ازسرت پرید. اولین باری بود که می خواستم منم کنارت لالا کنم. اما شما دیگه اجیر شده بودی. یکمی چرخیدی و tvرو خامو ش  روشن کردی .  خب خسته که شدی کم کم خوابت گرفت. نیم ساعته رفتی لالا. منم دیگه خوابم پریده بود. طبق معمول رفتم توی فکر ناهار امروز شما. جدیدا گوشت سیخ کشیده رو دوست...
3 مرداد 1390

یه حرف کوچیک

پسر گلم اومدم بگم یهوقت فکر نکنی مامان بی فکر و کوتاهی کرده در حقت. باور کن من سر ماه تورو بغل می کنم و پیاده میریم تا سرکوچه بعد از پل هوایی می ریم بالا و میبرمت مرکز بهداشت شوریده. چکاپ ماهانه ت سر جاشه. همه این اتفاقا و مسیله کم وزنیت پای بعضی دکترای بی توجه ایرانه. هر کدوم یه حرف میزنن. اون از دکتر فرحت که معروفشونه . هروقت پیشش بردمت وزنت کرد گفت خوبه . مشکلی نیست. می گفتم از نمودار کارت رشدش کمتره. می گفت این نمودار رارو ول کن. بردمت دکتر خونوادگی بابا که فوق تخصص کودکانه. می گفت خانوم اگه یه بچه سالم توی ایرانه همین پسره. یه روز یادمه داشتم برنامه پزشکی تلویزونو می دیدم راجع به تغذیه کودکان بود. هر مامانی که زنگ م یزد ووزن...
2 مرداد 1390

سخت نگیر تا دنیا بهت سخت نگیره

پسرکم متوجه شدم که واقعا چقدر این حرف درسته که می گن : سخت نگیر که سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت گیر. چرا؟ واسه اینکه نمونه واضحش که همیشه آناجون( مامانم) وقتی حساسیت زیادی روی شما خرج می کنم می گن دایی جونمه. دایی جونم 2تا پسر دارن 1 دختر. که پسر بزرگشون و دخترشون همسنیم باهم. یادمه همیشه مواظب بودن دست به چیزی نزنن. اینو نخورن که که مریض میشن اونو نخوره چون الان فلان چیز و خورده حالشون بد میشه. اینجا نرن اونجا نرن . با این بچه بازی نکنن. اما برعکس بقیه بچه ها , بچه های دایی جون به گفته همه خونواده دایم مریض بودن. خب نمونش خودم , اونقدر به فکر سلامت غذات و تمیزی وسایلی که می خوای بهشون دست بزنیم که اینجوری میشه و دیروز دکتر باید ...
2 مرداد 1390

آقای دکتر

می خوام یه رازی رو بهت بگم عزیزکم: صبح امروز هر چی غذا واست آوردم نخوردی. سیب زمینی سرخ کرده با تخم مرغ رو که خیلی دوست داشتیم حتی چند تیکه شو خوردی و دیگه لب نزدی. یهویی به سرم زد. پاشم ببرمت دکتر. بدون اینکه به بابایی خبر بدم. زنگ زدم مطب دکتر پراگمی که آدرسشو از خاله جون گرفته بودم. اونقدر مشغولی می زد که داشتم دیگه پشیمون میشدم که یهویی آزاد شد. خانوم منشی گفت تا ساعت 12 می تونی بیای. گفتم اره. ساعت 11 بود سریع لباس پوشیدیمو یه ظرف سیب زمینیا رو برداشتمو یه شیشه هم آب یخ. زنگ زدم 1829 رفتیم جلوی در. رسیدیم مطب خوشبختانه مریضی نبود و رفتیم داخل. آقای دکتر وزنت کرد. 9کیلو 500 دکتر گفت نسبت به وزن تولدت که 3کیلو 800ب...
1 مرداد 1390

جاغرق مشهد

دیروز جمعه ظهر اصلاقصد بیرون رفتن نداشتیم , چون هوا گرم بود تصمیم داشتیم عصری بریم یه هوایی عوض کنیم. ساعت2 بود که هنوز ناهارنخورده بودیم خاله جون زنگ زدن که رفتن جاغرق .جای خوبی واسهنشتن پیدا کردن ماهم با پدر جون و آنا جون بریم اونجا. یهویی برنامه عوض شد. ناهارمون رو خوردیم و راه افتادیم. پسر گلم جاغرق یکی از مکانهای تفریحی ویکی از ییلاقات اطراف مشهده.که با دربند تهران برابری می کنه. هواعالی بود. جاییکه نشسته بودیم مربوط به شرکت مخابرات بود که واسه کارمنداشون در نظر گرفته بودن. مرکز رفاهی. شما عزیز دل تا تونستی توپ بازی و آب بازی کردی. صدف جونو اذیت کردی. جدیدا ببخشید گلم خیلی قلدر شدی. تا صدفی یه وسیله ای رو برمی داره . میپری س...
1 مرداد 1390

بی اشتها

ظهرپنجشنبه ست. شما لالا کرده بودیکه منو بابایی ناهامونو خوردیم. واسه شمام کدو حلوایی با برنج و گوشت چرخ کرده گذاشتم.دیروز خونه مامان بزرگم همه دیدن که جوش زدنای من بی خودی نبوده.وشما پسر گل از صبح تاشب که باهم بودیم لب به هیچی نزدی. الانم هرجور باهت من و بابایی کلنجار رفتیم ناهارتو نخوردی. صبح فقط چند قاشق فرنی و نون تست خوردی. واسه بازشدن اشتهات خواستم بهت ماست بدم که امان ندادی و سطل رو ازم گرفتی تا خودت نوش جون کنی. عکستو می ذارم تا خودتو ببینی چطور داری با انگشت ماست می خوری.     خب پسر گلم بشقاب برنجتو دست نخورد خالی کردم توی قابلمش تا ببینم کی گرسنه میشی. حالام با بابایی د وتایی دارین شبکه BBCرو نگا م...
30 تير 1390

داستان زندگی

پسر گلم امروز میخوام واست بگم چی شد که اصلا من شروع کردم به ثبت خاطرات الکترونیکی شما. اونوقتا که هنوز شما نبودی و من و بابایی توی یه شرکت بزرگ کار می کردیمو همکار بودیم. اولین بار بود که اسم وبلاگ رو از زبون بابایی شنیدم. یه روز از روزای کاریمون, بابایی اومد توی اتاقم . یه برگه دستم بود که توش تراوشات ذهنی شب گذشتمو نوشته بودم. دستم دیدو برد با خودش که بخونه. همین شد که هر روز به بهونه ای بابایی میومد اتاقمو ازم نوشته جدید می خواست. من بی خبر از همه جا چند روز مونده به سال جدید 85 بابایی یه دیسکت بهم داد و ازم خواست خونه به عنوان عیدی بذارمش توی کامپیوترم. با ذوق وشوق بعد از تموم شدن ساعت کاری خودمو رسوندم خونه. دیسکتو...
30 تير 1390