آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

آزمون هوش

  وقتی با خاله جونا راجع به تربیت و آینده شما صحبت می کنم, بهم گوشزد می کنن که تو خیلی وسواس داری و اینجوری بچه رو از خودت زده می کنی. اما من آروم نمیشم. دلم می خواد تو بهترین باشی. دلم میخواد به همه خواسته های معقولت برسی. نمی دونم چرا , از همین الان توی فکرم اینه که تورو چه کلاسایی بذارم که از لحاظ هوش وخلاقیت تقویت بشی. خودم به شخصه یادمه یه سری کمبودهایی رو در کودکی و بزرگسالی تجربه کردم. مثلا فراموش نمی کنم که چقدر به  نقاشی علاقهداشتم و همه از مدرسه گرفته تا آدمای اطرافم از نقاشی من تعریف می کردن. یادمه یه روز یه نقاشی از روی کارت پستال طرح منیاتور کشیدمو فرستادم با یه نامه به پدر جون( بابای عزیزم) که اونوقتا دایم جبه...
19 تير 1390

من و تنهاییام

عزیز کم دلم واست تنگ شده . چرا؟!!! آخه قشنگ مامان هیچ وقت نشده بود این موقع روز تو خونه نباشی. یه ساعت پیش آنا جونو پدر جون اومدن خونمون. یهویی تصمیم گرفتیم با خاله جونا شب شام بریم پارک جای خونشون. البته پیشنهاد اولیش با خاله جون بود. منم بدم نیومد. زنگ زدم به  بابایی گفت مشکلی نیست . میریم. پدر جون  و آنا جون گفتن می رن خونشون تا یه مقدار وسیله بردارن. آخه من فلاسکم شکسته. پدر جونم گفتن تورو آماده کنم تا باهشون بری. قربونت بشم آقا کوچولو. اونقدر از صبح رفتی جلوی در . دوست داشتی درو واکنی بری بیرون.توام مثل من عادت کردی به گردش عصرونه. لباساتو پوشوندمو راهیت کردم. توی راه پله ها واسم دست تکون دادی و با خنده ...
18 تير 1390

16 ماهه که سفرت رو به زمین شروع کردی

  چند روز دیگه وارد ١٧ امین ماه تولدت میشی عزیزم. خیلی تغییر کردی. یه جورایی متحول شدی. حالا دیگه استقلالتو با یه روش جدید نشون میدی. با جیغ و داد. خب تنها روشم واسه اینکه این راهتو ترک کنی و عاد ت نشه اینه که حواستو پرت یه چیز دیگه کنم.که خیلی وقتام موثره. می تونی لیوان آب رو دستت بگیری. اما بقیه آب مونده رو میریزی روی فرش. ازپله بالا اومدنو خیلی دوست داری . اما پایین اومدن واست سخته. الهی که همیشه درحال بالا رفتن از پله های زندگیت باشی گلم. عاشق آّ ب بازی و حمام رفتنی.دیگه حالا به بهانه جیش داشتن منو مجبور می کنی ببرمت حمام و اونوقته که اومدن بیرون از حمام  یه داستانی میشه واسه خودش. عزیزکم بوسیدنو اینجوری یاد گ...
17 تير 1390

فراموشی مامان

نمی دونم چه طور فراموش کردم؟ راستش پسر گلم دیروز باهمدیگه رفتیم خونه مامان بزرگم که چشاشونو چند روزیه عمل کردن. شب  قرار بود بابایی از محل کارش که اومد بیاد دنبالمون. خاله جونام بودن. بابایی که اومد همه تعجب کردن , آخه یه جعبه کیک خوشگل دستش بود. منم که اصلا انگار آلزایمر گرفتم , خاله جون پرسید به چه مناسبته ؟ منم گفتم حتما واسه روز عید دیگه !!!!! باباییم اصلا حرفی نزد و کیکو بریدمو خوردیمو راهی خونه هامون شدیم. توی راه بابایی گفت شام بریم بیرون. گفتم نه بابا کلی امروز خرج کردیم. بابایی گفت فدای سرت. سالگرد ازدواجمونه.   وای آی اوه نه داشتم منفجر میشدم . آخه چطوری ؟ راستش گلم سالگرد ا...
15 تير 1390

بازی معجزه می کند؟

دیروز تصمیم گرفتم به جای وبگردی بشینمو دوخط کتاب بخونم: می دانید که مغز یک بچه دوبرابر فعالتر از مغز یک دانشجوست؟ اطلاعات را خیلی سریع تر از افراد بزرگسال می گیرد و طبقه بندی می کند. بازی های ساده و لذت بخش رشد مغزی بچه شما را در دوران حساس از تولد تا سه سالگی تقویت می کند و پایهمحکمی را که برای یادگیری در بقیه عمرش لازم دارد ایجاد می کند.   بازی معجزه می کند. ١٤٠ بازی آسان برای تقویت هوش و خلاقیت کودک از تولد تا ٣٦ ماهگی نوشته : جکی سیلبرگ فرخ بافنده   ...
13 تير 1390

اولین جمله

می دونی پسرم اولین جمله ای که گفتی چی بود؟ آب بده بده این جمله رو اونقدر با لحن شیرینی گفتی که همونجا پریدم و یه بوس گنده از لپات کردم. خیلی جالب بود آخه همون روز (یعنی هفته پیش) یه کتابی می خوندم به اسم همه کودکان تیز هوشند اگر...که نوشته بود دیگه درسن 16 ماهگی باید جمله های کوتاه رو به بچه ها امو.زش داد,و اولین جمله ای رو که باهم کار کردیم همین بود: آب بده من وتو گل مامان خیلی سریع روز بعد خودت زمانیکه تشنه بودی گفتی. پسر مامان این جمله تو منو خیلی خوشحال کرد و از خدا می خوام همیشه و هرجایی که هستی حرفات شیرین و دلچسب باشه واسه اطرافیانت. امیدوارم هیچ وقت هیچ وقت دل کسی رو خداینکرده با یه حرف نسنجیده نشکنی. مثل دیروز که...
13 تير 1390

آخر هفته تابستونی

پسر گلم این روزا اونقدر هوا گرم شده که آدما اصلا طاقت ندارن مخصوصا یه روز تعطیل که میاد بشینن توی خونه. دیروز ما و خاله جون و آنا جون اینا تصمیم گرفتیم بریم کنگ. همون روستای تاریخی که دفعه قبل واست گفتم که خواهر خونده ماسوله ست. شب قبلش که عید بود خونه پدر جون بودیم کلی تصمیمای جورواجور واسه ناهار فردا بیرون ازشهر گرفتیم. اینکه آقایون شبی برن مرغ بگیرن تیکه کنیم واسه فردا جوجه بذاریم. اما امان از بهونه های مردونه. یکی می گفت الان جوجه بگیریم شما می تونین تمیزش کنین . حالشو دارین؟ یکی می گفت فردا کلی باید دنبال زغال خوب و منقل و دوست خوب باشیم. ای وای آخرشم پدر جون گل. قرار شد فردا سر راه کباب بگیرن. فردا شد یعنی جمعه . ساعت 11 ...
11 تير 1390