آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 12 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

تکامل انسان

پسرکم هیچ می دونی آدمای زمینی همشون (شایدم نه همشون)خیلی دلیل درست و محکمی واسه آفرینششون ندارن. یکی می گه : تصادف یکی می گه: آزمایش اما به نظر من میشه گفت تکامل. چرا اینو می گم؟ خب امروز وقتی خیلی اتفاقی و به اصطلاح نابهنگام فهمیدم که همه اون فکرای بیخودو الکی من و حرص و جوشای ازجیبم رفته , چقدر منو از لحظه های شیرینی که میتونستم با بودنت کنارم داشته باشم و دورکرده به خودم گفتم چقدر حیف, چقدر حیف که نفهمیدم: این هم  می گذرد عصر امروز متوجه شدم پسر کوچولوی مامان که اصلا نمی تونست رابطه خوبی بادخترخالهش داشته باشه و به هیچ وجه امکان نداشت اسباب بازیهاشو با دیگری تقسیم کنه اینقدر زیبا و دوست داشتنی , دست نینی هم قد خود...
13 تير 1391

مقلد کوچک

هیچ وقت فکر نمی کردم دوسالگی ماآدمها اینقدر سرنوشت سازو حساس واسه آیندمون باشه. هرروز که بیشتر می گذره و تسلطت به زبون شیرین مامانی زیادتر میشه , جمله ها و کلماتت هم وسیع ووسیعتر میشن. اصلا واست فرقی نداره که کلمه یا جمله ای که میشنوی چه معنی داره ,فقط تکرار می کنی. حالا ممکنه خوب باشه یا ..... دلیل تاخیر اینبارمم همینه. مقلد کوچک تمام هم وغمم شده این. با یه مشاور صحبت کردمو گفتم که من و پدرش اصلا ازاین حرفا نمی زنیم .خیلی شسته ورفته جلوی پسرمون راه میریمو فکر می کنیمو حرف میزنیم. اما پسر ما با اون گوشهای تیزو مغز متفکرش همه چی رو می گیره و با یه فیلترشکن قوی همه رو بیرون می فرسته. مشاور خیلی کمکم کرد . راهنماییم کردکه: سن پسر ...
6 تير 1391

پیشرفتهای ساعت به ساعتی

باهمه اینکه پست قبلی از حساسیت سنت گفتم.شیرینهای دوسالگیت رو نباید فراموش کرد. مثلا: شلوار و جوراب رو خودت درمیاری و می پوشی. وقتی میری آرایشگاه دیگه مثل گذشته سروصدا نمی کنی. وقتی برمی گردی خونه میری سراغ سشوار و می گی: اوشوار کنم عاشق کارتون باب اسفتجی و لاک پشتای نینجا شدی. : به قول خودت:      آب اسفنجی    لاکپشتای اینجا شعر ژاپنی کارتون سندبادرو که نگو اونقدر خنده ام می گیره . نمی دونی با چه ژستی خوانندشو همراهی می کنی. آه یه مورد جالب اینکه فکر کنم پسرم خودم یه استعدات رو کشف کردم . موسیقی. تموم صداها رو تقلید می کنی. ازصدای آیفون بگیر تااااااااااااااا صدای بال زنبور و ........ ا...
6 تير 1391

دومین سفر

سال گذشته همین حوالی بود که با ترس ودلهره واسه اولین بار با شما گل پسر راهی سفرشمال شدیم. یه سفری که با اینکه کوتاه بود اما خیلی خیلی بهم چسبیدوخستگی رو ازتنم درآورد. امسال بهمون خیال, یکشنبه  14خرداد ساعت حدودا 7صبح بود که بارمون رو بستیمو راهی شدیم. اما زهی خیال باطل شب اول بابلسر که من عاشق ساحلشو دریاشم خوابیدیم. قرار مااین بود که تاآخر هفته سفررو ادامه بدیمو اگه خدا خواست تا استارا واونورترشم بریم. اونقدر بریم که مرزو رد کنیم. اما از شب دوم شروع شد. پسر گلم که امسال شیطونتر از سال قبل شده و راه رفتن و دویدنم بهش اضافه شده , امانمون رو برید. یا من دنبالت می دویدم تا بگیرمت و سوار ماشینت کنم که به راهمون ادامه بدیم. ی...
21 خرداد 1391

بابایی دوستت دارم

بابایی دوستت دارم همین جوریکه دستمو زده بودم زیر چونمو به بازی پسرم نگا می کردم. نفهمیدم چی شد که یهویی حس کردم برگشتم به اوایل دهه 60. اونوقتایی که تا چشم باز می کردم و بابایی رو کنار رختخوابم می دیدم و از خوشحالی می پریدم بغلش و اونقدر فشارش می دادم که بابایی صداش در میومد. می گفتم بابایی اومدی دیگه پیشمون بمونی. می گفت فعلا که هستم. ودوباره یه روز عصر باهمه خوشحالی از حضور و وجود گرمش کنارمون و از اونهمه پارک رفتن و سینما رفتن و شهر موشها دیدنو کلی کودکیهای رنگارنگ از جنس پدرونه بابایی روی من و خواهرامو بوسید و لباسای رنگ خاکشو تنش کرد. مامان مثل همیشه با یه سینی آینه وقران اومد جلوی در. بابایی از زیر قران رد شد. مامان چاد...
20 خرداد 1391

تب بی دلیل

نزدیکای ظهر بود که عمه جون زنگ زدن که شب با هستی جون و ستایش خانومی میان خونمون. به خودم گفتم شام درست کنم که اینبار خجالت زده عمه جون نشم. خودم هوس لازانیا کرده بودم. در اوج گرمای ظهر رفتیم  باهمدیگه سرکوچه و ازسوپری دو بسته لازانیا گرفتم. از خودم تعجب کردم که چطور شده زرنگ شدم و اومدم خرید اونم این وقت روز. غذارو جلوتر آماده کردم تا شب راحت باشم. عصری شد که عمه جون دوباره زنگ زدنکه هستی جون تب کرده و نمی تونن بیان. کلی باعمه جون همدردی کردم و یکمیم حالم واسه لازانیایی که وسط دیس بود ومنتظر بود با سالاد تزیین بشه سوخت. به خودم گفتم اومدیم بعد ازعمری از خودم یه هنر نشون بدیم هااااااا یکساعتی گذشت شما که ماشاالاه مشغول شیطونی...
4 خرداد 1391

داستان روزانه های مامان نسترن

لباسارو از توی ماشین درآوردم و بدون اینکه ابرای سیاه آسمونو ببینم رفتم روی تراس. به سلامتی نیم ساعتی گذشت باد ووطوفان و بارون. خیلی کلافه بودم . با بیحالی پریدمو لباسای پخش وپلاشده روی زمین رو جمع کردم . آوردمشون توی اتاق و ریختم روی مبلا.دیگه نایی واسه پهن کردن روی مبلا رو نداشتم. مثل یه ربات برنامه ریزی شده رفتم توی آشپزخونه ناهارتو آوردم. با میل اومدی کنارم .اما اولین قاشق اشتهاتو برد. گفتی برنج شوره یه قاشق خوردم دیدم وای برعکس نمکش کم شده. یکمی شفته دیگه نتونستم وادارت کنم به غذا خوردن. کلافگیم بیشتر شد. خدامنو ببخشه رفتم همشو ریختم بیرون و دوباره اینبار دمی نه. آبکش دوباره سفره پهن شد .فقط چند قاشق بازم حرفای تکراری...
28 ارديبهشت 1391