آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 12 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

عاشقتم

پسر خوبم یکی از دوستای خوب مجازیم به پست قبلیم اعتراض کرد که انگار موج منفیش زیادبوده. راستش با این حرفش حس کردم یه لحظه نوشته هام شبیه صادق هدایت شده. اما اینجور نیست. با همه اتفاقات جورواجوریکه اطرافمون داره پیش میاد که اثراتش تنها به من برنمی گرده , دامن همه جامعه رو گرفته , من خیلی به خونواده کوچیک 3نفره مون ایمان دارم. با درایت بالای بابایی در اداره  بهتر وبهتر زندگی و پیشرفتای روز به روز گل پسر , دیگه اهمیتی به بیکاری و موج منفی اقتصادی جامعه ندارم. می دونم پسر گلم مثل بابایش دستشو میزنه روی زانوهاشو بدون تکیه به بقیه زندگیشو جمع و جور میکنه. هرچندکه باوجود بابایی بافکرودوراندیشت نصف راهو رفتی. گل مامان عاشقتم وقتی میب...
14 مرداد 1391

درد دلی با خدای سحرگاه

  از افطاری خونه مامان بزرگم که اومدیم ساعت 11بود. خوشحال که شما ازصبح که بیدارشدی تا اون موقع شب دایم درحال ورجه وورجه ای و حتما نرسیده خونه می خوابی و من یه دل سیر خوروپف می کنم. زهی خیال باطل متاسفانه عادت کردی حتما بالشتتو بذاری جلوی تی وی و درحالیکه پرشین تون نیگا می کنی بعد از کلی کلنجار رفتن با سرو کله من بخوابی. راستش بگم هفته که هفت روز داره منو شما 8روزش با کلی التماس و گریه وزاری که خسته ام . جون مامان بذار بخوابم. بسه دیگه . باب اسفنجی تموم شد. حالا بیبی انیشتن. اونم تموم شد. پت ومت وااااااااااای بسه دیگه عزیزکم بخواب. چیکار می کنی . شصت پات رفت توی چشمم میبینی ناراحت شدم . بغلم می کنی و یه بوس محکم از لپم ...
14 مرداد 1391

;کنگ

        دیروزچندساعت مونده به افطار بابایی زنگ زد که آماده باشیم بریم دور زدن. وای نمی دونی چه هوایی. تاجایی که میشد نفس کشیدم. روستای تاریخی کنگ که به ماسوله خراسان معروفه. کوچه های تاریخی با سنگفرشای قشنگش. اینبار کلی ازپله های روستا بالاپایین رفتیم. واقعا نمی دونم اگه اونجازندگی میکردم چطور میخواستم هررور ازاین پله ها بالا پایین برم. نفس برام نمیموند. اما ماشالاه به انرزی پسر که تموم پله ها و خودش بالا و پایین رفت. وقتی رسیدیم کنار ماشین دوتا نون تازه خریدیم و نصف نونو میل کردی. وااااااااای به من که نمیدونستم چطور تا افطار خودمو سرپا نگه دارم ...
13 مرداد 1391

گشت وگذار بیرون ازشهر

چهارشنبه عصری بود که بابایی زودتر اومد خونه تا بریم دوری بیرون ازشهر بزنیمو افطار شهر جدید گلبهار باشیم. گلبهار نسبت به4سال پیش که دانشگاه میرفتم خیلی عوض شده بود. تا چشم کار می کرد مثل قارچ اپارتمان سبزشده بود. مسکن مهری که نمی دونم اینهمه آدم اگه قرار باشه بیان گلبهار واسه زندگی چطور قراره خودشونو برسونن محل کارشون. حدودا تا مشهد 45دقیقه راهه.  پسرکم اوضاع اقتصادی زمونه اونقدر عالی شده که همه به این درو اوندر میزنن حتی اگه قله قافم شده به اندازه یه قوطی کبریت واسه خودشون جا رزرو کنن. دیشب از طرف اموزش و پرورش افطار دعوت بودیم. خیلی جای تاسف بود واسه قشر زحمت کش فرهنگی . عده ای که اطراف میز ما نشسته بودن دایم درحال گله وشکایت از ...
7 مرداد 1391

کمبود من

افطارکه شد سفره رو جمع کردی وزدی زیر بغلت و بردی مچاله گذاشتی توی کشوی کابینت. الحق که پسر دست به کمکی دارم. چسبیدی به بابایی که برین بیرون دوچرخه سواری. با همه خستگی که توی چشای بابایی موج میزد لباس پوشید و باهم رفتین بیرون. ازفرصت استفاده کردم نه اینکه فکر کنی خواستم استراحت کنم نه ........ سریع ریختو پاشای خونه رو سروسامون دادم. بعد از حدود 4ماه همونطور سرپایی داشتم هم کار می کردم هم ویژه برنامه نوروز 91احسان علیخانی رو میدیدم. یه لحظه که حواسمو جمع کردم. دستمال بدست یهویی فکر کردم انگار لحظه سال تحویله. چقدر زود 4ماه گذشت. اصلا باور کردنی نبود. توی این 4ماه گذشته ازسال جدید کلی اتفاقای خوب وبد پیش اومده بود. اما ذهنم مثل همیشه قفل ...
3 مرداد 1391

درگوشی

پسر دوست داشتنی مامان هروقت که کلمه ای رو می گی که ازت ناراحت میشم. فوری می گی:  مامان از دستم ناراحتی مامان دوست داشتنی بگم خوبه   عزیزکم معنی کلماتی رو که خوب نیست رو اصلا نمی دونی فقط همین جور طبق عادت تکرار می کنی. خیلی واسم جالبه از روی چهره افراد میتونی حالتشونو درک کنی. مثلا وقتی به یه گوشه خیره میشم , یهویی شوکه ام می کنی, میگی: مامان داری فکر می کنی؟ خیلی بزرگتر از سنت میفهمی. شاید این حس مادرانه باشه. اما باهوش و زیرکی عزیزم. کاملا من و ادور وبرت زیر ذره بینت هستیم. امیدوارم به سلامت قدم به قدم زندگیت رو طی کنی دوستت دارم  
20 تير 1391

روزهای مامان

 این روزهااونقدر در طول روز باهم درگیر شدیم که مامان دیگه وقتی واسه خلوت کردن باخودش نداره. حتی اونوقتایی که کنارت میشینم و لگوبازی کردنتو نگا می کنم, هوس می کنم یه کتاب بردارمو لااقل یه صفحه رو فقط نگا کنم که کتابو ازم میگیری و می خوای که بشینم کنارت. الان چندشبیه که درست مثل شبای کنکور تاخود اذون صبح بیدارم. گل پسر مامان که دیگه خواب ظهر نداره و صبح که ساعت 11بیدارمیشه یه لنگه پا تاآخرشب 1-1/5 بیداره. تازه مامان,اونوقته که شما خوابت میبره ,می تونه یه لحظه آروم و راحت بشینه و پاهاشو دراز کنه و به اسمون نگا کنه. راه شب رو نگا میکنم و بعد از اون سرمو میذارم روی بالشتو غرق فکر کردن به همه چی میشم غرو قاطی یه ذهن کاملا شلوغ و ناآرو...
20 تير 1391