آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

پیتزا مخصوص نی نی ها و خونواده

اینم دستور خمیر پیتزای مورد علاقه مامان و بابایی و پسری, از کتاب آشپزی خانوم رزا منتظمی عزیزم شیر              یک پیمانه( من از همین لیوانای دسته دار اسنفاده کردم) خمیر مایه        یک قاشق سوپخوری پر روغن مایع        نصف پیمانه آرد به اندازه ای که به دست خمیر نچسبه     که حدودا با همون پیمانه میشه 2/5 پیمانه بکین پودر        یک قاشق مرباخوری نمک              یک قاشق چایخوری خمیرمایه +بکین پودر+نمک+شیر: حل می کنیم بعد روغن +کم کم ...
5 شهريور 1391

اینجا همه چی درهمه

آی بازی بازی بازی بالشتارو ردیف کردیم. فرض کردیم که اونا سنگن وفرشم رودخونه. اگه پامون بیرون از بالشت میومد می گفتیم : وای خیس شدیم. چقدر سرگرم شدیم   پازل  اختراعی مامان که قبلا شرحشو دادم   دیشب با بابایی رفتیم پارک. همراه کامیونت و بیلچه . کلی ساحل دریا واسمون تداعی شد. شما به همراه دوستای جدیدت شن بازی کردین و سرتاپا خاکی برگشتیم خونه. دیشب شما خیالمو راحت کردی که اون حس شدید مالکیت به وسایلت داره کم کم از بین میره   چندروزه همش پسرم هوس پیتزا می کنه . دیشب یهویی چسبیدی پیتزا. مامان زرنگتم سریع پرید توی آشپزخونه و اون دستور خمیر جدیدی که یاد گرفته بود و خیلی خوشش اومده بود ازدرست کر...
4 شهريور 1391

دوتا بازی من درآوردی

صبح دیروز طبق معمول سعی کردم زودتر از خواب بیدارشمو کارای روتین همیشه رو انجام بدم . همه جا که مرتب شد و ماکارانی ظهر و شام شبم رو هم که گذاشتم, شما بیدارشدی. دستو صورتتو که شستی , گفتم برو روفرشی رو  بنداز تا صبحانه بخوریم. طبق معمول یه بسته کوچیک پنیر خامه ای که خیلیم دوست داری و باید خودت کاغذشو پاره کنی از توی یخچال برداشتی ورفتی نشستی کنار سفره. سفره که جمع شد ومثل همیشه رفتی سراغ تی وی, باخودم فکر کردم بیام یه چندتا بازی جدید اختراع کنم, تابلکه سرت گرم بشه و کمتر بشینی پای کارتون. گفتم : مامانی برو از توی حموم لگن کوچولوی سبزتو بیار.می خوایم توپ بازی کنیم. لگنو گذاشتم روی فرشو. یکمی دورتر وایستادیم. گفتم حالا ببینیم ...
1 شهريور 1391

عید فطر و ماجراهاش

اینم از ماه رمضان امسال. چندروز مونده به شروع این ماه , خیلی جدی تصمیم گرفتم تغییرات زیادی رو توی خودم ایجاد کنم. اما خیلی شاید نتونستم موفق باشم. چندروز قبل از زلزله آذربایجان, یه روز صبح متوجه صدای قران از توی کوچه شدم. پنجره رو که باز کردم, دیدم همسایه روبرویی فوت کرده و چندساعت بعد هم صدای لااله الله بلندشد وآمبولانس و....تابحال این صحنه رو اینقدر ازنزدیک ندیده بودم. یکمی فکرم مشغول شد تا فردا بعدازظهر که خبر زلزله رو شنیدم و بعدم نشونه هایی دیگه از صحبتای یه گوینده تلویزیونی. انگار به گفته پایلو کویلو خدا می خواست هرجوری بود منو متوجه خودم کنه که دنیا خیلی زود گذره و باید اگه می خوام بهتر زندگی کنم بجنبم. خدای خوب همیشه اونوقتای...
30 مرداد 1391

آذربایجان سنین باشین ساغ اولسون

چقدر غم انگیز ودردناک از همه غمبارتر مظلومیت مردمی که بارها طعم تلخ زلزله رو چشیدن و اما.....وای به حال مسولینی که با بی تفاوتی از کنار این فجایع می گذرن و درس عبرت نمی گیرن. زلزله رودبار ومنجیل .زلزله بم زلزله 6ریشتری اونقدرها هم نباید خسارت بار باشه, اما انسانهای ناتوانی که دستشون خالیه خونه هارو مجبورن سست و گلی برپا کنن تا بعدها با یه زلزله 6ریشتری اینطور ویران شه. بدا بحال بالانشسته های کشور دیشب پسرکم عکسهای این حادثه تلخ استان آذربایجان شرقی رو داشتم توی نت می دیدم , درست تا زمان اذان صبح اشک ریختمو اشک ریختم. اونهایی که نموندن و رفتن که خوشابحالشون.اما بازماندهای دست خالی با این اوضاع نابسامون اقتصادی با چندمیلیون کمک دول...
25 مرداد 1391

تقدیم به کسی که قراره همراه پسرگلم باشه واسه همیشه

ساعت 2ونیم صبحه. حدودا یه ساعت پیش با کلی غلط زدنو  ورجه وورجه خوابیدی. طبق معمول از ترس خواب موندن سحر خودمو کشوندم پای کامپیوتر. واقعا که این تکنولوژی چقدر آدما رو تنبل می کنه. تلویزیون جدیدا مدام داره از اثرات اینترنت و کامپویتر و موبایل روی روابط و روحیه افراد صحبت می کنه و ترس رو میندازه توی دلم که اگه پسری به مامانش بره و بخوادیکسر بشینه پای اینجور پیشرفتا چه کنم؟ میبینی اصلا ناف مامانو با بدبینی بریدن عزیزکم آخر هفته افطاری داریم تعداد زیاد نیست حدودا شاید 20نفر بشیم اما خب یکمی استرس دارم. نکه مامان خیلی دست وپایی نیست و یه وروجک آقای نجارم کناردستشه که دلش می خواد عینهو جوجه دنبال مامان مرغه بیفته از این طرف به اون طرف . ...
23 مرداد 1391

بازیهای مامان و پسر

امروز صبح پدر جون اومدن و شما رو بردن خونه خودشون. این بهترین فرصت بود که بتونم کارهای عقب افتادمو انجام بدم. الان تقزیبا سحریمو  آماده کردم. وقت دارم بشینم پای کامپیوتر. تصمیم گرفتم یکمی از بازی های روزانه دوتاییمون واست بنویسم. بازی هایی که با همه مدت کوتاهش خیلی واسه هردومون دلچسبه. اللخصوص کودک درون مامانی که دوباره زنده میشه. دستامونو می گیریم و حلقه میزنیم و میچرخیم. عمو زنجیر باف بله زنجیر منو بافتی ................ توی این بازی خیلی خوب میتونی صدای حیوونای مختلف رو دربیاری.   آب بازی وشنا. وان رو پر میکنم. یه بطری کوچیک نوشابه رو میدم دستت. وقتی سعی می کنی که بطری رو پر ازآب کنی. از صدای قلپ قلپ کر...
15 مرداد 1391