ماجراهای آقای پسر و خونواده در مکان جدید
صبح روز بهاری وابریت بخیر عزیزم
بعد از حدود 12 روز برگشتیم خونه خودمون.
کجا بودیم؟ چرا یهویی غیبت کردم؟
آخ راست گفتی بی خبر گذاشتمت. بذار از اول واست بگم که چه طور شد که اینجور شد.
آنا جون و پدر جون مدتها بود که تصمیم به مسافرت داشتن. تا اینکه..
همین جور یهویی تصمیمشون قطعی شد و نزدیکای ظهر 12 روز قبل زنگ زدن خونمون. ما داریم می ریم سفر. شما هم بیاین خونه ما تا هم خونه خالی نباشه هم کارت ماشین پدر جون رو که پستچی آورد تحویل بگیرین.
من و باباییم بله رو گفتیم و به این نیت که می ریم یکی دور روز میمونیم و برمی گردیم و گاهیم سر میزنیم خونه پدر جون یکی دودست لباس برداشتیمو راهی خونه پدر جون شدیم.
یه روز گذشت
دوروز گذشت
سه روز گذشت.
نخیر ما قصد برگشتن خونه رو نداشتیم.
واسه همین طفلکی بابایی رو هر شب وقتی از شرکت برمیگشت میفرستادم خونه تا وسیله های لازم رو بیاره .
خونه پدر جون بهترین مزیتش که منو پایبند موندن کرد نداشتن پله و راحتی رفتن به کوچه وبازار بود. ومی تونستم در نبود اونها تا یه مدت از شر پله هامون نفس راحت بکشم.
و بزرگترین عیبش تزینات و دکوراسیون آنا جون بود که از دست وپای تو در امون نبودن.
پیامهای بازرگانی
لطفا به این عکس توجه فرمایید وخود قضاوت کنید که مادر این پسر چه کند با گل پسر شیطانش
روز اول تا شب من و تو در حال بگو مگو و نکن بکن بودیم.
روز دوم هم به این منوال گذشت.
روز سوم دیدم نخیر چقدر دنبالت باشم تا چیزی رو نشکنی.(آره بخند پسر خوشگلم بخند به روزگار شیرین خونواده)
روز چهارم دکوراسیون خونه انا جون رو یه تغییر جانانه دادم اونم به سبک مدرن.
همه وسایل شکستنی جمع .
مبلها کشیده شدن جلوی بوفه و میز تلویزیون.
تلفن بی سیم جمع
در اتاقها بسته
آخی دلم واست می سوخت . کار دیگه ای نداشتی . بیکار مونده بودی .
با خودت می گفتی این مامانم که می خواستم کلی شلوغ کاری کنم . یه جای جدید پیدا کردم
غیبت نکن پسری. هنوز جا واسه شلوغ کاری هست.
آهان راست می گی مامان آره پریز برقا.
کنترل تلویزون
کشوی کتابخونه پدر جون
خبر مهم
آن پسرک شیطان بلاخره به خواب رفت
عکاس: پدر پسرک
اینم از این روزها پسری یه چند روزیم باهم رفتیم پارک قدم زدن .
خونه مامان بزرگ من ( یه جای جدید واسه شیطونی تو)
خلاصه روزها گذشت وگذشت.
فریزر پدر جونو خالی کردیمو عوضش یخچال رو پر.
نمی دونی این مدت چقدر دلم پیش وبلاگت بود.
گفتم پسری حتما الانه با خودش می گه مامانم دیگه نمی خواد بنویسه واسم.
من دوباره برگشتم.
دیشب آنا جون و پدر جون از سفر ایرانگردیشون برگشتن.
چقدر خوش گذشته بود بهشون. خداروشکر.
قسمت قشنگش سوغاتیها و شلوغ کاریای من و خاله جونا بود.
این مال من
اون مال من اون یکی قشنگتره اون مال من
خلاصه که این هم یه تنوع واسه زندگی من و تو بابایی
دوباره روز از نو روزی از نو
گل پسری اینم سوغاتی آنا جون پدر جون
لباس محلی شیرازی
دیشب افتتاح کردی. دخمل خاله صدفم دخترونشو داره

سلام کاکو خوبی؟
سلام دخمل خاله خوگشلم. بیا باهم دوست شیم. مامانم اجازه داده.
لباسمو ببین.قشنگه.
منم از دامنای تو می خوام



ماجراهای آقای پسر و خونواده در مکان جدید
