آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

ماجراهای آقای پسر و خونواده در مکان جدید

1390/2/20 9:08
نویسنده : مامان نسترن
3,273 بازدید
اشتراک گذاری

صبح روز بهاری وابریت بخیر عزیزم

بعد از حدود 12 روز برگشتیم خونه خودمون.

 کجا بودیم؟ چرا یهویی غیبت کردم؟

 آخ راست گفتی بی خبر گذاشتمت. بذار از اول واست بگم که چه طور شد که اینجور شد.

 آنا جون و پدر جون مدتها بود که تصمیم به مسافرت داشتن. تا اینکه..

 همین جور یهویی تصمیمشون قطعی شد و نزدیکای ظهر 12 روز قبل زنگ زدن خونمون. ما داریم می ریم سفر. شما هم بیاین خونه ما تا هم خونه خالی نباشه هم کارت ماشین پدر جون رو که پستچی آورد تحویل بگیرین.

 من و باباییم بله رو گفتیم و به این نیت که می ریم یکی دور روز میمونیم و برمی گردیم و گاهیم سر میزنیم خونه پدر جون یکی دودست لباس برداشتیمو راهی خونه پدر جون شدیم.

یه روز گذشت

دوروز گذشت

سه روز گذشت.

 نخیر ما قصد برگشتن خونه رو نداشتیم.

 واسه همین طفلکی بابایی رو هر شب وقتی از شرکت برمیگشت میفرستادم خونه تا وسیله های لازم رو بیاره .

خونه پدر جون بهترین مزیتش که منو پایبند موندن کرد نداشتن پله و راحتی رفتن به کوچه وبازار بود. ومی تونستم در نبود اونها تا یه مدت از شر پله هامون نفس راحت بکشم.

و بزرگترین عیبش تزینات و دکوراسیون آنا جون بود که از دست وپای تو در امون نبودن.

 

پیامهای بازرگانی

لطفا به این عکس توجه فرمایید وخود قضاوت کنید که مادر این پسر چه کند با گل پسر شیطانش

 روز اول تا شب من و تو در حال بگو مگو و نکن بکن بودیم.

 روز دوم هم به این منوال گذشت.

 روز سوم دیدم نخیر چقدر دنبالت باشم تا چیزی رو نشکنی.(آره بخند پسر خوشگلم بخند به روزگار شیرین خونواده)

روز چهارم دکوراسیون خونه انا جون رو یه تغییر جانانه دادم اونم به سبک مدرن.

 همه وسایل شکستنی جمع .

مبلها کشیده شدن جلوی بوفه و میز تلویزیون.

تلفن بی سیم جمع

در اتاقها بسته

 آخی دلم واست می سوخت . کار دیگه ای نداشتی . بیکار مونده بودی .

با خودت می گفتی این مامانم که می خواستم کلی شلوغ کاری کنم . یه جای جدید پیدا کردم

 غیبت نکن پسری. هنوز جا واسه شلوغ کاری هست.

 آهان راست می گی مامان آره پریز برقا.

 کنترل تلویزون

 کشوی کتابخونه پدر جون

خبر مهم

آن پسرک شیطان بلاخره به خواب رفت

عکاس: پدر پسرک

 

 اینم از این روزها پسری یه چند روزیم باهم رفتیم پارک قدم زدن .

 خونه مامان بزرگ من ( یه جای جدید واسه شیطونی تو)

خلاصه روزها گذشت وگذشت.

 فریزر پدر جونو خالی کردیمو عوضش یخچال رو پر.

نمی دونی این مدت چقدر دلم پیش وبلاگت بود.

 گفتم پسری حتما الانه با خودش می گه مامانم دیگه نمی خواد بنویسه واسم.

 من دوباره برگشتم.

 دیشب آنا جون و پدر جون از سفر ایرانگردیشون برگشتن.

چقدر خوش گذشته بود بهشون. خداروشکر.

قسمت قشنگش سوغاتیها و شلوغ کاریای من و خاله جونا بود.

 این مال من

 اون مال من اون یکی قشنگتره اون مال من

 خلاصه که این هم یه تنوع واسه زندگی من و تو بابایی

 دوباره روز از نو روزی از نو

 

گل پسری اینم سوغاتی آنا جون پدر جون

لباس محلی شیرازی

دیشب افتتاح کردی. دخمل خاله صدفم دخترونشو داره

سلام کاکو  خوبی؟

 

سلام دخمل خاله خوگشلم. بیا باهم دوست شیم. مامانم اجازه داده.

لباسمو ببین.قشنگه.

منم از دامنای تو می خوام

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (11)

مامان ماهان
18 اردیبهشت 90 9:23
سلام خوش گذشت آرین جونم خوبه حسابی سوغاتی گرفتیا بوسسسسسسسس
سارا
18 اردیبهشت 90 9:34
سلام نسترن جونم چه تنوع خوبی بوده خداروشکر بهتون خوش گذشته
مامان الهام
18 اردیبهشت 90 9:44
خدا رو شکر ایشالا همیشه شاد باشید
مامان ماهان
18 اردیبهشت 90 15:05
وای خدا خیلی ناز شده با اون لباس شیرازی خوردنی شده آرین جونم کجا رفتی خاله مثل ماهانه اونم جاهای خطر ناک زیاد میره بوسسسس
مامان فرشته
18 اردیبهشت 90 16:00
سلامممممم عزیز دلم خوبین ؟ بابا یه خبر می دادی حداقل قربونش برم من با اون لباسهای خوشگلششششش بوسسسسس
مامان حسین
18 اردیبهشت 90 16:09
سلام نسترن جون خوب رسیدن بخیر شما هم برا خودت یه سفری رفتی این چند روزه ارین جونم این لباس محلی بهت میاد خاله مبارک باشه.دلمون براتون تنگیده بود
محمد گیان
18 اردیبهشت 90 16:16
سلام خوش گذشت رسیدن بخیر
مامان فرزانه
18 اردیبهشت 90 16:18
سلام عزیزم قربونت برم شیطون خاله خوش گذشت چقدر لباساشون قشنگه و ماه شدن
مامان غزل
18 اردیبهشت 90 17:20
سلام نسترن جان. خوبید. پسملت چه خوشمل خوابیده.براش اسپند دود کن چش نخوره این جیگر.
مامان نیایش
18 اردیبهشت 90 17:50
بابا این کوچولو که آروم نشسته به هیچی کار نداره ببین وروجک من چه کارا میکنه فقط از دیوار راست نمیره بالا که فکر کنم همین روزا این کارم بکنه خدا حفظش کنه کوچولوت رو فکر کنم همشهری هم باشیم به ما هم سر بزن خوشحال میشم لینکت کردم اگه دوست داشتی لینک کن مامان خانومی
مامان آنیسا
18 اردیبهشت 90 21:09
سلام عزیزم خوشحالم که برگشتین چه قدر این لباسا خوشگلن قربون این دوتا گل ناز خیییییییییییییییلی بهشون میاد گل پسرتو ببوس