بدون عنوان

پارک ملت.
اولین پارک رفتن تنهایی من وتو. یه شب چهارشنبه.
یادته چقدر ذوق کرده بودی. پارک چقدر شلوغ بود.
موقع برگشتن بابایی از سرکار اومد دنبالمون.

عصر جمعه بود.
با بابایی دوتایی رفتین پارک سجاد.
منم خونه رو مرتب کردم.چون مهمون داشتیم. بعد از یه هفته نبودنمون برگشتیم خونه خودمون.
بابایی بردت تا من راحت به کارهام برسم.
وقتی برگشتی یادته کلی بابایی واست خوراکی گرفته بود

روستای قشنگ دهبار.
در نبود آنا جون وپدر جون. یه روز صبح جمعه تصمیم گرفتیم بریم بیرون.
گفتیم کجا بریم ؟ دیدیم طرقبه وشاندیز خیلی رفتیم.
بابایی اسم این روستا رو خیلی شنیده بود. با وجود اینکه راه یکمی طولانی بود وسایلمون رو جمع کردیم و رفتیم اول دنبال مامان جون( مامان بابایی) و بعد هم راه افتادیم.
ناهار استامبولی داشتیم.
خیلی گرسنه شده بودیم. آخه راه زیادبود. به محض رسیدن ناهار رو خوردیم

مراسم اولین هندونه خوری تو ناز پسر.
من فراموش کرده بودم چاقو بیارم.
سر راه هوس هندونه کردم خریدیم.
مجبور شدیم به سبک انسانهای اولیه به حسابش برسیم.
زدیمش زمین . از وسط نصفش کردیم. با قاشق ٤تایی افتادیم به جونش.
تمام لباستو پر کرده بودی. یه جورایی تحمل کردم. آخه خودم مقصر بودم.

عصر جمعه بود. چقدر دلگیر می شه این روزا. شبشم وفات حضرت فاطمه بود.
گفتیم کجا بریم. راه افتادیم سمت مقبره حکیم فردوسی.
اما داخل شهر توس نرفتیم . از کنار بقعه هارونیه یه جاده بود.اون جاده رو گرفتیم از بین چند تا روستای خوش آّب وهوا گذشتیم .
به یه جاده رسیدیم که دوطرفش دشت بود. انتهای جاده بین دوتا کوه گم میشد.
ادامه دادیم تا رسیدیم بالای کوه.
داشت هوا تاریک میشد. که گفتم برگردیم.چون جاده کلی پیچ پیچی بود.
یاد ایام بخیر


بدون عنوان
