آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

بدون عنوان

سلام پسرکم من اومدم .ببخش که این چندروز بیخبرت گذاشتم. آخه دو سه روزیه که فرش رو واسه عید دادم قالیشویی. هوام خیلی سردشده . مجبور شدیم دوشب رو خونه آنا جون بمونیم.دیشب برگشتیم خونه خودمون. ازصبح هم بابایی رفت دنبال خرید کامپیوتر واسه عمو جون. توام لالا کرده بودی.منم از فرصت استفاده کردم دیدم فرش که نداریم راحتتر می تونم مبلا رو جابجا کنم.خلاصه یه تغییر اساسی به دکور خونه دادم. الانه نمی دونی چقدر خسته ام. بابایی و تو رفتین لالا. من که خیلی دلم پیش وبلاگت بود گفتم بیام یه سری بزنم و برم. مامان وببخش عزیزم.این روزای نزدیک به سال نو کلی کار دارم. اگه خدا بخواد یکشنبه دوباره میام سراغت تا کلی حرف باهم بزنیم. مراقب لحظه ...
5 اسفند 1389

تقدیم به همه مامانی مهربون ودوست داشتنی

سلام پسر گل مامان یه خواهشی ازت دارم. هرزمانی که وقت کردی و به وبلاکت سر زدی حتما دقت کن که نظرات رو هم بخونی. اینجوری عزیزم می تونی با دوستای جدیدت و حرفای مامانای گل اون هام آشنا بشی. من همینجا دست همه مامان های  فرشته های زمینی از جنس آسمون رو می بوسم. یه داستانکی رو که بابایی دختر خاله صدف قسمت نظرات گذاشتن رو حیفم میاد اینجا نذارم دوست دارم  همه اونوبخونن:     زخم ها ی دوست داشتنی چند سال پيش در يك روز گرم تابستاني در منطقه ای ساحلی، پسر كوچكي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره كلبه نگاهش مي كرد و از شادي كودكش لذت مي برد. مادر ناگهان تمساحي را...
1 اسفند 1389

تجربیات دیگران واعتماد به خودت

    سلام پسر خوبم اگه به صفحه های وبلاگت نگا کنی می بینی من خیلی واست دونه به دونه اتفاقاتی رو که در شبانه روز پیش اومده ننوشتم. نه اینکه دوس نداشته باشم. راستشو بخوای همین اومدن ورفتنم هم خیلی باعجله س. صبحها که یکی دوساعت می خوابی یه توک پا میام سر می زنم ومی رم دنبال کارای خودم. گاهییم اگه وقت بشه می رم یه تحقیقی می کنم ببینم غذای جدید یا بازی خوب واست چی پیدا می شه. اما سعیم رو می کنم سیر تکاملیت رو حتما ثبت کنم. هدف اصلی من از تهیه این وبلاگ واسه پسر گلم بیشتر حرف هایی که شاید اصلا فرصتش پیدا نشه   که گفته بشن. یه جورایی می خوا...
1 اسفند 1389

تولدت مبارک بزرگ مرد تاریخ

      سلام گل مامان   یه روز خوب دیگه داره میاد بیا یکمی باهم حرف بزنیم اول می خوام این چند خط رو بخونی و بعد خودت راجع به حرفام قضاوت کن:   پیامبر (ص) بچه ها رر دوست ‌داشتن و بااونها مهربون بودن و بازی می‌کردن.   حرف قشنگی پیامبرمون راجع به تو پسر گل زدن: فرزندان ما جگر گوشه‌های ما هستن   پی امبر نسبت به کودکان،خیلی ابراز علاقه و محبت و بااونها بازی می‌کردن و در حق کودکان دعا هم می کردن   یه روزی   یه مردی میاد پیش پیامبر ( ص) و گفت که تا به حال کودکی رو نبوسیدم...
30 بهمن 1389

حرفهایی واسه پسرکم

  عزیز مامان نمی دونی چقدر نگران آینده توام. دنیای آدمها خیلی پیچید ست. کلی آدم جور واجور سر راهت قرار می گیرن. نمونه اش آدمهای رو به پایین. اگه یه روز با این جور افراد برخورد کردی منتظر باش که در راه پیشرفتت طعنه وکنایه های زیادی رو تحمل کنی. اما یه خبر خوب: هر چقدر کنایه های اونا بیشتر باشه نشون می ده  که پیشرفت بهتری داشتی . اگه تصمیم گرفتی یه کاری رو انجام بدی واحساس می کنی توی اون کار پیشرفت داری ازکنایه های دیگران اصلا ترس به دلت راه نده . ...
29 بهمن 1389

اصول بازی لی لی حوضک

عزیزکم: خیلی این بازی خاطرم نبود.فقط اینکه دستتو بگیرمو بگم لی لی حوضک. واسه همین رفتم یه سرچی کردم. این مطلب قشنگ رو از سایت مادرانه پیدا کردم. حالا بازی رو کامل یاد گرفتم.   لي لي حوضك در اين بازي مادر يا بزرگ‎تر ديگري دست كودك را در دست مي‎گيرد ، با انگشت دست ديگر كف دست كودك را قلقلك مي دهد و مي گويد :“ لي لي حوضك ، جوجو اومد آب‎بخوره‎ افتاد تو حوضك . ” انگشت كوچك را جمع مي‎كند:“ اين درش آورد .” انگشت دوم را جمع مي‎كند : “ اين شستش ” انگشت سوم را جمع مي‎كند: “ اين پختش.” ” كي خوردش ؟ ” انگشت شصت را مي‎گيرد و حركت مي دهد : “ منِ منِ كله گنده ” اين بازي با انواع شعرگونه هاي ديگر نيز اجرا مي شود . با گرفتن انگ...
28 بهمن 1389

عکسای قدیم و جدید

  عکسای خوگشله پسر مامان این عکس رو ببین چطوری لای پتو رفتی. مربوط به اسفند پارساله.هنوز یه ماهت نشده بود اولین عکست که واسه اولین بود که به من وبابایی از روی شناخت و اقعی لبخند زدی. بابایی اونو قاب کرد و بردیمش خونه آنا جون.   این سوییشرت و بلوز تنتو آنا جون واسه جشن دندونیت گرفتن   اولین ماه رمضون خونه عموجون مهدی    روزای اولیکه سوار رورورک می شدی وخیلی دوست نداشتی. از قیاقت معلومه نه....   واین هم آرین کوچولوی من .  هم اکنون در خدمت مامان   از همه مهمتر پدر جون دوست داشتنی ونوه های گل(پسر خاله سپهر کجاست؟) ...
28 بهمن 1389

بازی لی لی حوضک

دو روز قبل بعد از اینکه یکمی باهم خونه رو مرتب کردیم. خواستم یکمی باهم بازی کنیم. اوم .... چه بازی جدیدی .چی کار کنیم؟ آهان بیا لی لی حوضک کف دستتو بیار گلم.آفرین. لی لی حوضک دوباراین کاروباهم تکرار کردیم اونوقت نوبت تو شد. گفتم پسر مامان لی لی کنه. توام انگشتتو گذاتی کف دست من و گفتی ایی ایی الهی قربونت بشم مامانی. گل باهوش من ...
28 بهمن 1389

یک دعا واسه پسرم

  خدایا التماس می کنم پسرم رو نه با راحتی واسودگی وبی خیالی که با مبارزه طلبی به مشقات زندگی هدایت کنی تا درس ایستادگی در برابر طوفان ها وهمدردی با شکست خوردگان رو بیاموزه. خدایا به من چنان فرزندی بده که قلبش صاف و اهدافش بزرگ باشه خدایا چنان فرزندی به من بده که به آرزوهاش  برسه بدون اینکه هرگز گذشته خودش رو فراموش کنه. خدایا دراین صورته که می تونم با جرات بگم که زندگی من به عنوان مادر بیهوده نبوده.   ...
27 بهمن 1389

ماجراهای من و تو و خونه تکونی های عید

صبح بخیر پسر مامان .لالا کردی؟ نمی دونی چقدر تمام بدنم کوفته شده . اونقدر خسته ام که نگوآخه دیروز کلی کار کردیم ( من وتو). آره گلم توام کمکم کردی. چه جوری؟ خب همین که ساکت بودی کلی کار واسه خودش. فقط هرجا می رفتم دنبال سرم میومدی.قربون سینه خیز رفتنت بشم. ازدستشویی به حمام از حمام به آشپزخونه.  خلاصه که کلی سرامیک شستیمو خونه تکونی عیدو ادامه دادیم. خسته نباشی پسر گلم. الانه که دارم واست می نویسم خیلی لالا دارم.اما مهم نیست .من یه دونه فرشته که بیشتر ندارم.  الهی قربونت بشم با دقت من وزیر نظر داشتی که دارم چیکار می کنم. مجبورم پسرم وقتی بی...
27 بهمن 1389