آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

یاد ایام

پسرکم کم کم هواکه سرد میشه , شهریورم تموم میشه ناخودآکاه یاد مدرسه دیونم می کنه. اون دلهره روزای اول مدرسه. روپوش سورمه ای اتو شده کیف مدرسه با دوسه تا دفتر 60 برگ و40 برگ جلدشده. جامدادیه دوطرف در اهن ربایی یه لیوان آب وااااااای خدای من . این چه حسیه که همیشه وهرسال اول ماه مهر دارم. حالا دیگه پسرم روزامو میشمارم تا برسم به روزای مدرسه رفتن شما. دلم لک زده باهم سروکله بزنیمو من بگم بنویس آّب بابا شمام تکرار کنی بابا آب داد اما یکمی دلگیرم آخه تموم کتابا تغییر کرده. نکنه نتونم توی درسات کمکت کنم. امروز یه نوشته قشنگ پیدا کردم .دلم گرفت. چقدر دنیای آدما تغییر کرده.نسلها.......  به مناسبت ورود به سال تحصیلی...
27 شهريور 1390

دردسرهای واکسن 18ماهگی

گل مامان سلام 4شنبه شب رفتیم دیدن آنا جون و پدر جون که از مسافرت برگشته بودن, شب موندیم اونجا تا فرداصبح ببرمت با آنا جون واکسنتو بزنم. چه واکسنی بود این واکسن 18 ماهگی عزیز دلم  چشمت روز بد نبینه, واکسنتو که زدیم , توی بغل آنا جون به گفته آقای دکتر ازشدت ترسی که داشتی و فشاری که به خودت آورده بودی, خون دماغ کردی. خوشبختانه اینبار باباییم همراهمون بود.لباسای خودتو آناجونو بابایی پر از خون کردی. همگی هول کرده بودیم , اونقدر که زمان برگشتن خونه, آنا جون فشارشون افتاده بود پایین. خلاصه که رسیدیم خونه , خداروشکر چون هنوز اولش بود دردی نداشتی و پدر جون بردنت بیرون. دوباره دیدم برگشتی اونم با لباسای خونی. این چندمین مرتبه ست که ...
26 شهريور 1390

بابایی فداکار

هفته آینده ٣٠شهریور تولد باباییه. امسال گل پسری ,قصد دارم یه تولد سه نفره واسه بابایی بگیرم. بدون هیچ کسی . فقط خودمون. نمی دونم چه جوری بابایی رو غافلگیر کنم. بابایی جون شما خودش خدای غافلگیریه. همین دیشب از شرکت زنگ زد که لباساتونو بپوشین که اومدم بریم بیرون ره رفتن. منم به خیال اینکه بازم قراره بریم دنبال خونه. خیلی ذوق نکردم. آخه خسته شدم بس که این خونه اون خونه رفتمو هیچ. شبی که بابایی اومد دیدم روی صندلی عقب ماشین یه جعبه کفشه. گفتم باز شرکت خجالتتون داده. بابایی خندید. رسیدیم آزادشهر. بابایی جعبه رو زد یزر بغلشو پیاده شدیم. خیلی کنجکاو نشدم. از جلوی مغازه ها که رد میشدیم به خودم گفتم کاشکی عیدی ای که بابایی واس...
21 شهريور 1390

کوچولوی کنجکاو 18ماهه

  در هجده ماهگي اكثر الگوهاي رفتارهاي كودكان از طريق تقليد از پدر و مادر شكل مي‌گيرد. تقليد كردن از كارهاي مورد علاقه كوچولوي 18 ماهه است. بنابراين اجراي الگوهاي رفتاري صحيح بهترين روش آموزش قوانين و اعمال روش‌هاي تربيتي صحيح به كودك است او مي‌خواهد بداند پشت قاب‌عكس چه چيزي قرار دارد يا داخل كابينت‌هاي آشپزخانه چه وسايلي انتظار او را مي‌كشد.  از اين‌رو مشاهده تازه‌وارد هنگامي كه ساعت‌ها مشغول جست‌وجو و بررسي لباس‌هاي كمد است، تعجبي ندارد. با استفاده از ابزار نقاشي بويژه مداد رنگي‌هاي مومي تصاوير مبهمي را ترسيم كند يا با انگشتان و رنگ تصويرسازي ...
20 شهريور 1390

واکسن 18 ماهگی

دیروز با خاله جونی قرار گذاشتم که امروز صبح بیاد وباهم شما رو ببریم واسه واکسیناسیون 18 ماهگیت. راستش چون خیلی دل وجرات آمپول زدن و دیدنشو ندارم , تموم واکسنای شما رو با آنا جون میرفیتم می زدیم. اما اینبار هنوز آنا جون مسافرتن و بابایی گفت باشه 5شنبه که من تعطیلم باهم بریم.اما متاسفانه مرکز بهداشت نزدیک خونه که پرونده داری فقط یکشنبه ها واکسن می زنه. صبح ساعت 10 با خاله جون قرار داشتیم , اما یهویی نظرم برگشت, دیدم تحمل گریه های شما رو ندارم. سوال که کردم دیدم امکانش هست یه هفته دیرتر واکسن بزنی. گفتم بهتره صبر کنم تا یکشنبه آینده که آنا جون اینام از مسافرت برگردن. اینم از ماجرای ترسو بودن مامانی. قربونت بشم خانوم گفت ممکنه تب کنی...
20 شهريور 1390

18 ماه گذشت

دیشدین دیشدین دوووووووووون تقویم تاریخ:   فردا 20 شهریور 1390 مصادف با هجدهمین ماه تولد گل پسر خوشگل و باهوش من مبارکه مبارکه   حالا می خوام باهم مهارتایی رو که تابحال بدست آوردی بشماریم. میدونی چقدر تغییر کردی گلم؟ در عرض یه ماه گذشته ماشالاه کلی کوله بار تجربه زمینیت سنگین شدن: 1-پسرکم می تونه به تنهایی از صندلی و میز بالا بره و خودشو برسونه به تلفن یا وسایل روی اپن 2-پسرکم حالا دیگه می تونه به راحتی میزی رو که مامانش واسه دست نزدن به شومینه جلوش گذاشته هل بده و از سد جلوی پاش عبور کنه. الهی آقای من همیشه بتونی با پشتکار همین جور موانع سخت پیش پاتو برداری 3-پسرکم یه خوشه انگور رو میگیره دستش...
19 شهريور 1390

اسم شما چیه؟

پسر گلم باهمه شیطونیها و بازیگوشیات,شیرینی می دونی چرا؟ مثلا همین دوروز پیش بود که بعد از چند بار تکرار کردن , تونستی در جواب این سوال که اسمت چیه بگی: امی واینکه متوجه شدم هر زمانکه خیلی خسته میشی ویا خوابت می گیره و یا خدای نکرده جاییت درد می کنه بغل هیچکسی جز خودم نمی ری و اونوقته که با تمام وجود صدام می زنی: ماما دیروز با وجود اینکه خیلی عاشق تلفن هستی و بارها تلفنو زمین کوبیدی و کشون کشون این ورو اونور میبریش , اما اصلا اهل صحبت کردن با کسیکه پشت خط منتظر صداته نیستی وفرار می کنی, دیروز گوشی رو برداشتی و دوست داشتی حرف بزنی, سریع شماره پدر جونو گرفتم, شمام کلی صحبت کردی .   وروجک من ...
19 شهريور 1390

تشکر ویزه و یه خبر خوش

یه تشکر ویژه  واسه اظهار لطفی که همه مامانای گل به خاله جون پسرم  داشتن. ممنونم   یه خبر خوش     واسه اون دسته از دوست جونایی که مشکل بی اشتهایی نی نی های گلشونو دارن. حدودا دوهفته ای میشه که دارم به پسری شربت زینک پلاس می دم. هم اشتها آوره هم مولتی ویتامینه. پسری  با اشتها روزی 5 سی سی رو نوش جون می کنه. خداروشکر , گوش شیطون کر , به زنم به تخته:       رنگ و روش بازشده. نمی دونین چقدر این درو اوندر زدم تا بلاخره فهمیدم پسری هیچ مشکلی نداره و فقط بی اشتهاست.اونم واسه اینه که خیلی شیطونو بازیگوشه. قربون این دکترای گلمونم بشم که هر کدوم یه سا...
17 شهريور 1390

برگشتیم به خونه

سلام پسر گلم بعد از چند روز که خونه نبودیم , دیشب دوباره 4طبقه پله رو هن هن کنان اومدیم بالا و رفتیم سر خونه و زندگیمون. آنا جون پدر جون از قبل عید فطر که رفتن مسافرت دور ایران, هنوز برنگشتن. صبح که تلفنی صحبت کردم آبگرم سرعین بودن. وای چقدر دلم می خواست جای اونا بودم . نه اینکه فکر کنی از بابت سفر می گم ها. نه همینکه سختی های بچه داری رو پشت سر گذاشتن و الان خداروشکر خیالشون راحته خوشبحالشونه. آره گلم این چند روز دوباره ساکمونو بستیم رفتیم خونه آنا جون. هم خونه بزرگتره هم پله نیست و منو شما راحت می تونیم بریم اطراف قدم زدن.   حالا؛ فکر می کنی چرا به این زودی برگشتیم خونه خودمون؟   آفرین اونقدر شما شیطونی کردی و...
16 شهريور 1390

تولد تولد تولدت مبارک

  چهارشنبه شب تولد پسر خاله سپهربود.امسال سالگرد تولد سپهر جون همزمان با عید فطر شد شب خیلی خوبی بود. اونقدر خوش گذشت که نفهمیدیم که شد ساعت ١٢شب. جای انا جون و پدر جون خیلی خالی بود. سپهر جون اینشالاه جشن فارغ التحصیلیت آقا. پسر گلم شما عاشق سپهر جونی. اونو مثل صدفی دادا صدا میزنی.   اینم یه عکس سه نفره از نوه های کوچولوی خونواده من   وای عجب فشفشه ای. چه با تعجب نیگا میکنی عزیزم.   واااااااااای قسمت جذاب جشن تولد خوشبحالت سپهر جون ...
11 شهريور 1390