آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

تقدیم به بابایی مهربون

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه کنارم هستی و بازم بهونه هامو می گیرم میام دستاتو می گیرم یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی می میرم می دونم که یه وقتایی دلت می گیره از کارم روزایی که هواسم نیست بگم دوستت دارم     این ترانه رو که خیلی عاشقشم تقدیم می کنم به بابایی گلت که می دونم این روزا خیلی باعث ناراحتیشم. اما بابایی همیشه هوای دلمو داره. با همه اینکه مامان جون هنوز خوب نشدن. با همه اینکه این روزا خیلی درگیره خونه شده و خسته شده و بی خواب. اما شب با همه خستگیش بای حرفام میشینه تا مبادا من کمبودی از نبودنش حس کنم. اما من می دونم یه خانوم غرغرو و بی حوص...
2 آذر 1390

حسنی نگو یه دسته گل

مامان بهت سلام می کنه یه سلام گرم توی هوای سرد و زمستونی باییزی از خونه خاله جون نسرین ماهمچنان بی خونه و دربدریم عزیزم خدا بدرجونو آنا جونو نگ داره که حالا میفهمم بی خونه ها چی میکشن دیشب بابایی بردمون خونه رو دیدیم تا حدودی کارا بیش رفته اما هنوز هنوزه نمیشه ساکن بشیم دلم واست تنگ شده بود. کلی حرف دارم اما امکانات ندارم. دلم می خواست واست عکساتو بذارم که بازم امکانات ندارم و همین.   کلی بیشرفت کردی. سیدی حسنی رو کهمی ذارم خودت شعرشو دست و با شکسته می خونی: اننی نه نه بابا اموم نه نه قربونت بشم بازم برمی گردم عید غدیر خونه خاله جون نوشین رفتیم دیدن عمو جون سعید که سیدین واسه خودشون به به ببین چه ع...
2 آذر 1390

بدون عنوان

برگشتم با یه عالمه تاخیر میدونم خیلی دیر کردم. کلی روزای باتو نوشتنو از دست دادم, اما اومدم. اتاقی که کامپیوتر هست تا سقف پر جعبه واسبابه. خیلی سرده. دیگه تقریبا کارام تموم شدن . تا یکشنبه که اسباب کشی داریم. البته فکر نکنم بتونیم تا یه هفته دیگه مستقر بشیم. هنوز آشپزخونه کار داره, کاغذ دیواریام موندن. پسر گل گلم دلم واسه روزانه های دوتاییمون تنگ شده بود. به بهونه قشنگ عید مولا امدم تا این روز خوبو هم به تو گل پسری هم به دوست جونای خوبمون تبریک بگم. عید مولایی و مولا شدن مبارکتون همیشه دلتو ن خندون گل پسری هرروز که چشم باز میکنی دلت نانای میخواد. امروز واست سی دی حسنی رو گذاشتم. کلی نانای کردی. یه ماشین خ...
23 آبان 1390

بدون عنوان

چقدر هواسرد شده. یه هفته ای میشه که رنگ خورشیدو ندیدیم. اونقد بدعادت شدم که هرروز صبح دوست داشتم دستتو بگیرمو باهم بریم پارک هواخوری. اما مگه این آسمون ابری و بارونی گذاشت. اونقدر بارید تا بلاخره امروز خسته شدو از جلوی چشمای خورشید خانوم کنار رفت. شبا ده بار بیدار میشدم که مبادا پتو رو ازروت کنار زده باشی. آخه کلا با پتو مخالفی. انگاری قلبت می خواد بگیره. فوری داد میزنی باز باز . یعنی پتومو بردارین . بازم کنین یکمی خسته ام مامانی. کلی کار مونده دارم. شمام که هر بار یه فیلم برام داری. باز چند شبیه که تا چشمم روی هم میره بیدار میشی. شرمنده تند تند پیپی می کنی. دیگه جرات اسم دکتر بردنو ندارم. تورو خدا منکه مردم از بس جوش زدم. ...
13 آبان 1390

خدایا دوستت دارم

مامانایی که مثل من نگران کم وزنی نینیهای گلتون هستین دیگه نگران نباشین اصل دورسر نینی که باید مناسب باشه. به گفته مامان امیر علی جون بعد ازاین باید بیشتر به فکر مغز وهوش بچه باشم تا شکمش. پسرم تازگی وقتی تلویزون مییبنه بعضی کلماتو با تلویزون تکرار می کنه. این یعنی میشه یه سی دی آموزشی بذارم روشن باشه تا صداش توی خونه پخش بشه و پسری به گوشش کلمات اشنا بشن. خدایا بابت همه چی شکر که هرچی من ازت دورمیشم بازم هوامو داریو مثل آدما کینه به دل نمیگیری
8 آبان 1390

چند اتفاق خوب

پسر گلم چطوره؟  با شرمندگی فراوون که می دونم خیلی تاخیر داشتم باید بگم که این روزا خیلی درگیریم .  هم من هم بابایی.  بلاخره خونه رو فروختیم و بعد از کلی گشتن یه خونه تقریبا بزرگترو مناسبتر پیدا کردیم.  اگه خدا بخواد اول آذر میریم خونه جدیدمون.  خیلی سخته این خونه رو با تموم خاطراتش بذاریمو بریم. اولین سقف بالای سر منو بابایی. ورود شما به دنیای قشنگمون همش توی همین خونه خلاصه شده. واست ازهمه جای خونه و اتاقت عکس وفیلم گرفتم تا بعدها اولین تجربه زندگیتو ببینی. درضمن گل پسری توی این مدتی که نبودم , سه تا دکتر عوض کردم.بلاخره سومی منو نشوند سرجام. آزمایشاتو نشون دادم .  گفت این بچه هیچ مشکلی نداره . ...
8 آبان 1390

تندخوانی نصرت

پسرم ممنونم ازت. بالاخره سلام کردنو یاد گرفتی و مامانو از شرمندگی نجات دادی. دوروز پیش پشت در خونه آنا جون دو دقیقه ای با هم سلام کردنو با تکون دادن سر تمرین کردیم. در که بازشد سریع شمام امتحانتو پس دادی. گل پسری شما باهوشی اما شیطون. فقط زمانیکه دلت بخواد اونکاری رو که دوست داری انجام میدی, درغیر این صورت خودمو بکشم حریفت نمیشم گاهی حس می کنم به گفته عموجون سعید یه دوره تند خوانی نصرت رفتی. یهویی در عرض دوروز کلی پیشرفت می کنی. مثلا از دیروز بازی که می کنی .بعدش میای دستاتو از دور بازمیکنی و می گی بخخل و بغلم می کنی. دستاتو می ذاری روی لباتو بوس میفرستی. کتاب حیواناتو ورق میزنی و به عکس میمون که میرسی می گی : میمو واسه آقا...
28 مهر 1390

بغلم کن

گل پسری مامانشو بغل میکنه. چندروزیه که یه حس خوشگل بهم دست میده .آخه یهویی میای دستاتو میندازی دور گردنمو بغلم میکنی. سرتو میذاری روی شونم. آخ که چه حس خوبیه دیشبم با بابایی همین کارو کردی. می رفتی یه چرخی میزدی و  خودتو مینداختی روی بابایی و بغلش می کردی. قربونت برم که مهربونی.شایدم ازاینکه گفتم یکمی قلدری ناراحت شدی میخوای تلافی کنی. عزیزمی دوستت دارم یه عالمه این شعر تقدیم به جوجوی خودم . نوشته خاله جون نوشینه. خاله جون دستت د رد  نکنه . تومهربونترین خاله دنیایی امیــرعلــی نـــازم                من با تـوســرفـرازم تـوآیـ...
25 مهر 1390

بدون عنوان

گل پسری یه نصیحت مادرانه دارم. هیچ وقته هیچ وقت از هیچی و هیچ کسی بدت نیاد که به قول معروف سرت میاد. این حرف قدیمیا رو باید با طلا بنویسم بزنم سردر خونمون. این در گرانبها یعنی به قول امروزی ها: افکارت آینده تورو میسازن. اگه به بد فکر کنی بد میشه , به خوب فکر کنی خوب یادمه اونوقتا که هنوز دخمل خونه باباییم بودم هروقتی یه نینی بداخلاق میدیدم , کلی مامانو بابای نینی رو مقصر میدونستم. می گفتم وای چه بده نینی جیغ جیغو نینی بداخلاق حالا عزیزم ناراحت نشی ها. درسته الان واسه خودت حتما دکتری مهندسی پرفسوری چیزی شدی اینشالاه, اما بدون جون منو گرفتی روانم داغون شد تا شما به اینجا رسیدی. گل مامان خیلی بداخلاق شدی. با بچه ها ی همس...
19 مهر 1390

روز چودک مبارک

سلام گل پسر قند عسل شیرینی روزت خیلی خیلی مبارک دوست جونای کوچولوی پسر خوبم روز شمام مبارک تولد امام رضا جونم مبارک جمعه ظهر گل پسری واسه عرض تبریک رفت حرم تا پاش رسید به فرشای صحن حیاط.شروع کرد به دولا راست شدنو الاه ابر گفتن.اصلا فرصت به مامان و بابام نداد که اونام نمازی بخونن و زیارتی. دیروزم ازصبح خونه آنا جون بودیمو پسری و صدفی خیلی خشن باهم بازی کردن. صدفی یه بلوز خوگشل واسه روز چودک به پسری هدیه داد. صدفی جونم به خدا گل پسری دوستت داره اما از نوع مردونش با کلی غرور و وقار و خشونت خاص خودش. درضمن پسر گلم  روز درمیون صبحا با مامانش میرن عیادت مامان جونش. خداروشکر بهتر شدن. فیزیو تراپی رو شروع کردن. چند ...
17 مهر 1390