آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

سحرخیزی اجباری

1390/1/24 10:02
نویسنده : مامان نسترن
1,144 بازدید
اشتراک گذاری

امروز صبح بعد از مدتها باعث شدی سحرخیز بشمو بابایی رو تا دم در بدرقه کنم.

ساعت حدودا 5و نیم صبح بود که با نق نق کردن منو بیدار کردی. شیرت دادم به امید اینکه مثل همیشه دوباره  لالامی کنی. کنارت دراز کشیدم.

چشمام بازنمی شدن.

5دقیقه گذشت . 10 دقیقه گذشت..........شد نیم ساعت نخیر. چشمات بازتر ازهمیشه دوخته بودی به من.

سعی کردم به روم نیارم و همون طور کنارت دراز کشیده بودم .

نخیر دیگه کم کم از رو داشتم می رفتم.

خواب آلو گفتم عزیزم بخواب

جون مامان بخواب

پتو رو کنار زدی و مثل همیشه قبراق و سلامت رفتی سمت کشوی پاتختی.

اونا رو کشیدی یه نگا توش انداختی

با خودت گفتی این کارم تکراری شده برم سرغ یه چیز دیگه

منم یکمی چشامو باز کردم دیدم در امانی . چشامو بستم.

یه صدایی اومد . رفته بودی سراغ ویولون بابایی

گفتم دست نزن مامانی . بیا لالا

نخیر.

دیگه نمی شد. برشیطون لعنت. به زور آدمو سحرخیز می کنن دیگه

اینبار رفتی سراغ تخت. از پشت تخت یه قوطی کبریت که انگاری گذاشه بودیم واسه روشن کردن بخاری پیدا کردی.

یه چیز جدید. وای چه صدایی . تکونش بدم(اینارو توباخودت می گفتی)

زیر چشمی میپاییدمت

نمیدونم چطور تونستی درشو بازکنی.

کبریتا ریختن بیرون.

وای عجب چیزای جدیدی هست که من هنوز کشفشون نکردم

نخیر پسرم آتیش خیلی وقته کشف شده . اونم توسط انسانهای اولیه

خب باخودت می گی بذار ببینم چه مزه ایه

وای چه سفته واسه خلال دندونام بعد ازشام دیشب بد نیست.

اومدم سراغت. پسرجونم مامان جونم. دهن نکن

بده

بیا بریم توی هال

میارمت می ذارم وسط هال.

تلویزیون رو که عادت همیشگی من شده که چقدرم بده. مخصوصا واسه تو پسر گل. آخه می گن tvمانع بروز خلاقیت کودکانه.

اما چه کنم. تنها وسیله ایه که می تونه تا مدتها یه جا میخکوبت کنه.

خب بذار ببینم manoto1می گیره.(اینو من می گم)

وای بفرمایید شام خانوم

بفرمایید شام آقا

آخی چقدر دلم واسه گیردادنای طغرل تنگ شده بود.

خب برم چای بذارم.صبحانه رو هم اماده کنم

تو وسط هالی وداری با سیم رابط کامپیوتر بابایی بازی می کنی.آخه علاقه عجیبی به وسایل الکترونیکی داری

ساک بابایی رو آماده می کنم( صبحانه+ناهار+عصرونه). خب بذارمش کنار در.

بابایی بیدار میشه

بابایی می گه ایکاش همیشه سحرخیز باشه این پسر تازمان مدرسه  رفتن اذیتمون نکنه.

خب بابایی راهی میشه  و منو توام یه چند لقمه نون و کره ومربانوش جان می کنیم.

دوباره لالا.

آفرین گل پسر

منم که خواب از سرم پریده . یه قابلمه سوپ واسه تو میذارمو میام سراغ کامپیوتر.

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (14)

سارا
24 فروردین 90 10:09
وای از این بیداریهای اجباری نگو خیلی سخته حالا فکر کن مال من چون دوتا هستند یکی بیدار می شه یکی می خوابه یکی می خوابه اون یکی بیدار می شه بعضی وقتها اینقدر خوابم میاد که خدا می دونه راستی نگفتی مشهدی نسترن جونم؟


محمد گیان
24 فروردین 90 10:11
سلام خاله شما فقط همین امروز بوده ما محمد چکار کنیم که هر روز ساعت 6 صبح بر پا می ده آخه خودش شب ساعت 9 میخوابه
سارا
24 فروردین 90 10:52
منم مشهدم گلم خیلی خوشحال شدم تو هم مشهدی می بوسمت
مامان فرشته
24 فروردین 90 11:42
سلام نسترن جونم خوبی ؟ تو رو آرین بیدار می کنه منو همسری خیلی جالبه فداش بشم من که صبح زود هم خوش اخلاقه بوسسس رمز گذاشتم گلم برات
مامان فرشته
24 فروردین 90 11:43
وای قالب جدید هم مبارکه خیلی خوشگلهههههههه مبارکت باشه آرین جونممممممم
سارا
24 فروردین 90 17:58
به به چه قالب خوشگلی مبارکههههههههه
مامان حسین
24 فروردین 90 18:56
سلام نسترن جون قالب جدید مبارک ارین سحر خیزمو ببوس .
مریم
24 فروردین 90 19:23
سلام با اجازه منم لینکتون کردم
ني ني كوشولو
24 فروردین 90 20:59
شلامممممم

سلام ..ممنونم به ماسر زدین
مامان فرزانه
25 فروردین 90 0:20
سلام عزیزم مرسی که به ما سر میزنی آرین جونمو یه گاز خوشگل بگیر من که حسابی حرصم در میاد بی موقع بیدار شدنی تازگیا هم که خیلی وروجک شده راستی آدرس دقیق وبلگتو برام بذار تا منم شما رو لینکتون کنم
دایی بنی جون
25 فروردین 90 0:30
وای چه داستان قشنگی من عاشق این شیطونی های بچه گونه هستم مامان نسترن وبلاگ بنی هم ابدیت شد و منتظر حضور گرم شما هستیم.
بابای زهرا کوچولو
25 فروردین 90 2:43
سلام
هوراد
25 فروردین 90 12:52
سلام خاله نگران نباش من مرتب از شیطونی ها می کنم مامانم همیشه خسته است و خوابش میاد بزرگ می شیم یادتون می ره
رز
25 فروردین 90 15:34
قالب جدید مبارک خیلی زیبا نوشتی آفرین به قلم زیبای شما مامان مهربون

ممنونم رزجونم. به من سر میزنی