آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

یه خرابکاری بزرگ

1390/1/23 18:46
نویسنده : مامان نسترن
1,034 بازدید
اشتراک گذاری



 از دیشبت بگم:

دیشب قرار بود بریم خونه عمو جون من دیدن نی نی دختر عموجون که تازه بدنیا اومده.

بابایی که اومد . رفت دوش گرفتو بعدشم یه چای داغ واسش ریختم تا خستگیش دربیاد.

بردمت توی اتاقت بلوز نویی که هنوز مارکشو نکنده بودم رو از کمد درآوردم . نشوندمت روی تخت و با خوشحالی لباساتو عوض کردم.

داد زدم بابایی بیا پسرتوببین چقدر نازشده.

رنگ سفید چقدر بهش میاد

وای امان از چشم بد شور .....

خلاصه بابایی که موهاشو سشوار کرده بود و خوشتیپ شده بود اومدو تورو بغل کردو دوتایی رفتین پایین .

منم طبق معمول با تاخیر بهتون ملحق شدم

سوار ماشین شدیم

من که هنوز ذوق داشتم از خوشتیپی تو . یه اهنگ شاد گذاشتمو راه افتادیم.

وای چشمت روز بد نبینه.

نمی دونم این شکلات .....ازکجا پیداشد که یهویی دیدم یه بویی میاد.

من که حواسم پرت شده بود به کارت تبریکی که قرار بود همون لحظه بخریمو به دنبال لوازم تحریری.

دادزدم اینبار از سر عصبانیتو حرص فراوووووون

پسر جون این رو از کجا پیداکردی

خدای من بلوز سفیدت

یقه ش یه دایره گنده شکلاتی شده بود

دستات همه پر

یکمی خورده بود به گوشه آستینت

دیگه داشتم منفجر می شدم

دستمال کجاست(اینو با عصبانیت به بابایی گفتم)

طفلکی گفت پسر پرت کرده عقب ماشین

توی ترافیک وحشتناک

بعد از کلی حرص خوردن یه گوشه نگه داشتیمو بابایی دستمال آورد و دستاتو پاک کردم

فایده نداشت

باید آب باشه

درهمین لحظه گوشی بابایی زنگ خورد که کجایین؟ ماپایین درخونه عموجونیم

بابایی گفت داریم میایم

باز با حرص گفتم بی خیال کارت بریم . دیر شد

یه لحظه ساکت شدم.

رومو کردم سمت شیشه.

همینجور داشتم حرص می خوردم

باخودم گفتم دیواری کوتاهتر از دیوار همسری پیدانکردی

تومثلا مامانی باید حواست جمع می بود.

اینبار گیر دادم به خیابون

وای چه ترافیکی

همش خوردیم به چراغ قرمز

خلاصه رسیدیم خونه عمو جون

دیگه بقیشو می دونی عزیزم

باهمون قیافه قشنگ رفتیم دیدن نی نی تازه

 

ببین خودتو . عجب خرابکاری

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (10)

مهسا
23 فروردین 90 14:18
خیلی قشنگ بود
مامان فرشته
23 فروردین 90 14:26
الهی قربونت بره خاله با اون شکلات خوردنت فدای آب دهن شکلاتیت برم من عزیزممممممم
مامان قندعسل
23 فروردین 90 14:49
مامانی دلخورنشووووووو....ارین جون با لباس شکلاتی هم خوش تیپه ماشالله
زهرا
23 فروردین 90 16:10
سلام اشكال نداره ماماني؟چرا انقد حرص مي خوري زياد سخت نگير بابا بچه س ديگه بزرگ ميشه خوش تيپ ميشه نه منظورم اينه خودش تيپ ميزنه.. انقدم ب شما زحمت نمي ده دوستون دارم



مامان مانی جون
23 فروردین 90 17:53
سلام ممنون از نظرت لطف داری پسرت هم واقعا بامزه هست خدا حفظش کنه
مونا (مامان النا )
23 فروردین 90 17:55
سلام عزیزم ممنونم که به ما سر میزنی.امان از دست این بچه ها که اینقدر رو اعصاب آدم راه میرن از طرف من ببوسش
مامان حسین
23 فروردین 90 20:34
سلام اینجوری هم بامزه بود.
مامان فرنام
23 فروردین 90 23:04
سلام بچه ها شکلاتی شون خوردنی تره به من سر بزن تا با پایان انتظارم همراه باشی
دایی بنی جون
23 فروردین 90 23:57
اخه عزیزم اگه بچه اینکارو نکن که بهش نمی گن بچه .تازه ارین بچه خوبی به نظر میاد بچه باید شیطون و فضول باشه و پراز نمک ولی خاطره شیرینی بود.خواستم تشکر کنم که سر زدید همیشه از این کار بکنید ما رو خوشحال می کنید فردا ابدیت می کنم
رز
24 فروردین 90 9:21
چراحرص خوردی اینطور خیلی جذابتر شده تازه یه خاطره هم واستون شده نه عزیزم خوشگل خاله رو ببوس

رز جونم چرا قالب باز نمیشه. می نویسه نشانی نامعلوم