یه خرابکاری بزرگ
از دیشبت بگم:
دیشب قرار بود بریم خونه عمو جون من دیدن نی نی دختر عموجون که تازه بدنیا اومده..gif)
بابایی که اومد . رفت دوش گرفتو
بعدشم یه چای داغ واسش ریختم تا خستگیش دربیاد..gif)
بردمت توی اتاقت بلوز نویی که هنوز مارکشو نکنده بودم رو از کمد درآوردم . نشوندمت روی تخت و با خوشحالی لباساتو عوض کردم.
داد زدم
بابایی بیا پسرتوببین چقدر نازشده.
رنگ سفید چقدر بهش میاد
وای امان از چشم بد شور .....
خلاصه بابایی که موهاشو سشوار کرده بود و خوشتیپ شده بود اومدو تورو بغل کردو دوتایی رفتین پایین .
منم طبق معمول با تاخیر بهتون ملحق شدم
سوار ماشین شدیم.gif)
من که هنوز ذوق داشتم از خوشتیپی تو .
یه اهنگ شاد گذاشتمو راه افتادیم.
وای چشمت روز بد نبینه.
نمی دونم این شکلات .....ازکجا پیداشد که یهویی دیدم یه بویی میاد..gif)
من که حواسم پرت شده بود به کارت تبریکی که قرار بود همون لحظه بخریمو به دنبال لوازم تحریری.
دادزدم اینبار از سر عصبانیتو حرص فراوووووون.gif)
پسر جون این رو از کجا پیداکردی
خدای من بلوز سفیدت
یقه ش یه دایره گنده شکلاتی شده بود
دستات همه پر
یکمی خورده بود به گوشه آستینت
دیگه داشتم منفجر می شدم.gif)
دستمال کجاست(اینو با عصبانیت به بابایی گفتم)
طفلکی گفت پسر پرت کرده عقب ماشین
توی ترافیک وحشتناک
بعد از کلی حرص خوردن یه گوشه نگه داشتیمو بابایی دستمال آورد و دستاتو پاک کردم
فایده نداشت
باید آب باشه
درهمین لحظه گوشی بابایی زنگ خورد که کجایین؟ ماپایین درخونه عموجونیم
بابایی گفت داریم میایم
باز با حرص گفتم بی خیال کارت بریم . دیر شد
یه لحظه ساکت شدم.
رومو کردم سمت شیشه.
همینجور داشتم حرص می خوردم
باخودم گفتم دیواری کوتاهتر از دیوار همسری پیدانکردی
تومثلا مامانی باید حواست جمع می بود.
اینبار گیر دادم به خیابون
وای چه ترافیکی
همش خوردیم به چراغ قرمز
خلاصه رسیدیم خونه عمو جون
دیگه بقیشو می دونی عزیزم
باهمون قیافه قشنگ رفتیم دیدن نی نی تازه.gif)
ببین خودتو . عجب خرابکاری


یه خرابکاری بزرگ
