آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

بهونه پشت بهوونه

1390/1/19 23:12
نویسنده : مامان نسترن
906 بازدید
اشتراک گذاری

نمی دونم چرا بعضی روزا این قدردلم می گیره.

اصلا شاید دلیل خاصی ام نداشته باشم. اما یهویی بی دلیل بی حوصله می شم.

سر شام طفلکی بابایی دید اصلا حرف نمی زنم.

چند بارسرشو آورد جلو یه لبخندی زد که کجام؟ چه خبرا؟

اما نه ...

فایده نداشت.

به قول بابایی شاید خسته شدم.

آره فکر می کنم از خستگی و کم خوبی باشه.

نمی دونم چرا چند شبه خوب نمی خوابی.بااینکه سیرت می کنم. هردوساعت بیدار میشی.

توی خواب وبیداری شیرت می دم تا می خوام بذارم سر جات بیدار میشی.

سر شب واسه عید دیدنی جامونده رفتیم خونه دختر خاله من.

تازگی وقتی مهمونی می ریم. خیلی اذیتم می کنی.

یا سراغ شکلات میری و دستاتو پر می کنی یا باید دوربچرخونمت دور خونه مردم. یه جورایی اینکارت زشته پسرم.

مردم فکر می کنن داریم سرک می کشیم توی کارشون.

هیچی از مهمونی رفتنم نمی فهمم. یکسر باید بگم :

دست نزن

نکن

بده

خیلی خسته شدم. امشب باز ازاون شبایی که دلم میخواد بی خودی گیر بدم به بابایی طفلکی.

شام رو که خوردیم( خداروشکر که خواب بودی)بابایی ظرفا رو جمع کرد. گفت که برم لالا کنم.

منم با بی حوصلگی اومدم پای کامپیوتر.

چراغ رو روشن نکردم. بابایی اومد توی اتاق : برو بخواب. استراحت کن.

جوابشو ندادم.

دوست داشتم های های گریه کنم.

بدجوری هوای خونه پدری و راحتی و مامان و ..........وای خدای من طفلک مامان چه طور با وجود ماموریتای بابا و کارمندی خودش ما 3تا دخترو جمع می کرد.

هیچ وقت ندیدم شکایتی بکنه.

می دونی عزیزم پدر جون ارتشی بود وتوی اوج جنگ دایم ماموریت بود.آنا جونم معلم.

با وجود اینکه می شد 2ماه حتی 3 ماه پدر جون خونه نبود. ماهیچ وقت کمبودی نداشتیم.

از مدرسه که میومدم ناهارم همیشه حاضر بود.

یادمه شیرینی های عید رو مامانم خودش می پخت. نمی دونم چه حوصله داشت . بهتر بگم چه صبری داشت مامان گلم.

بعد از یه ماه که پدر جون میومد خونه و یه هفته پیشمون بود. وای خدای من انگار همین دیروز بود.

یادمه موقع رفتن بابا . مامان با یه سینی آینه و قرآن پشت در می ایستاد.

بابا روی همه مون رو می بوسید . و مامان آب رو می ریخت پشت سر بابا.

قربونت بشم مامان خوبم. تا لحظه ای که بابا از توی کوچه دیده می شد تازمانیکه برسه سر خیابون مامان جلوی در بود. چادرشو می کشید جلوی صورتش. جوری که ما اشکاشو نبینیم گریه می کرد.

وقتی در رو می بست و میومد توی خونه. چادر رو که کنار می زد. قرمزی چشماش داد می زد که چه دل پری داره.

آخ که چه زود گذشت.

الان که ازدواج کردم با بابایی میفهمم حال اون روز مامانو.

یه وقتایی که بابایی واسه چند دقیقه دیر می کنه دلم می خواد بترکه.

پسر گلم نمی خوام ناراحتت کنم.اما چقدر ما آدما زود فراموش می کنم سختی هایی رو که کشیدیمو و اینکه چرا هیچ وقت از زندگیمون رضایت نداریم.

باهمه اینکه عاشقتم

با همه اینکه جوونیمو روزهاشو فدای آینده تو می کنم

با وجود اینکه امید فردای منی

نمی دونم چرا این قدر بی صبر شدم.

توهمه آرزوی منی پسرم

وقتی به وبلاگای مامانایی سر میزنم که حاضرن همه زندگیشونو بدن تا بتونن یه لحظه فرزندشونو در آغوش بکشن. ازخودم بدم میاد

آخه این همه ناشکری رو چطور باید جواب بدم.

دوستت دارم دلم می خواد سربلندیتو ببینم گل مامان

وای چقدر دوست داشتم توی این لحظه بابایی بیاد بغلم کنه .بذاره واسش گریه کنم.

اما یه اخلاقی که بابایی داره اینه که فهمیدم توی اینجور مواقع که می بینه گریه دارم بارها گفته تنهات می ذارم تا سبک بشی

مردا فکر می کنن خانوما مثل خودشونن . وقتی ناراحتن دلشون نمی خواد حرف بزنن. اما زهی خیال باطل.

قربونش بشم بابایی خودش واسم کتاب مردا مریخی ......... رو گرفته تا این تفاوتا رو بدونم اما خودش خیلی توی این وادیا نیست.

گله ای ندارم . دوسش دارم. هرکسی یه اخلاقی دره. اونقدر خوبیای دیگه داره که اینا دربرابرش هیچن.

عزیز مامان یکمی سبک شدم.

باجازه برم یه لحظه پیش بابایی که مشغول تلویزیونه یه بوس کوچولوش بکنم. آخه یه جورایی شرمنده این حالم شدم.

برم لالا.

مامان دوستت داره عزیزم.

بدون شادی وغم باهمه. الهی که هیچ وقت عمرت غمتو نبینم گلم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامان مريم
20 فروردین 90 0:13
.*..lovelovelo…* …*..lovelovelove….* ..*.lovelovelovelove…*…............*….*….* .*..lovelovelovelovelo…*………*..lovel….* *..lovelovelovelovelove…*….*…lovelovelo.* *.. lovelovelovelovelove…*….*…lovelovelo.* .*..lovelovelovelovelove…*..*…lovelovelo…* ..*…lovelovelovelovelove..*…lovelovelo…* …*….lovelovelolovelovelovelovelovelo…* …..*….lovelovelovelovelovelovelov…* ……..*….lovelovelovelovelovelo…* ………..*….lovelovelovelove…* ……………*…lovelovelo….* ………………*..lovelo
مامان آرتین
20 فروردین 90 9:28
سلام . وای حسابی درکت می کنم . آرتین هم بد می خوابه . تو مهمونی ها هم ما همین برنامه رو داریم . جالبه که بابای آرتین هم همینطوره !!! سال خوبی داشته باشید .
سارا
20 فروردین 90 10:57
مامان نسترن عزیز ، سلام می خواستم بهت بگم این بی حوصلگی و خستگی برای همه مامان ها در شرایط شما هست. اصلاً ناراحت نشو و فکر نکن که فقط شما این شرایط رو داری.دوران سخت اما شیرینه. من هم این شرایط رو گذروندم با وجود بی خوابی های شبانه و خستگی تازه سر کار هم می رفتم. من هم الان که پسرم 2 سال و نیمشه هنوز هر جا می رم مهمونی دنبالش می دوم .بعدش یگم که اصلاً نمی تونیم خودمون رو با مامان هامون مقایسه کنیم اونها شیرزنهایی بودن و البته هستن برای خودشون. انشاء الله که این نی نی گولوها سلامت باشه بقیه اش می گذره.
مامان صدف و سپهر
22 فروردین 90 12:17
خواهر خوبم با خوندن اين دلنوشتت كلي گريه كردم . منو هم بردي به گذشته و تمام اون لحظات مثل فيلم از جلوي چشمام گذشت .الان ميفهمم كه چقدر براي مامان سخت بود ما هم كه كوچيك بوديم و توي يه عالم ديگه اما مامان خيلي قوي بود و هست خدا حفظش كنه (هر دوشونو.مامان و بابا). مامان با اون مقاومت و صبرش ببين چه خاطره اي برامون گذاشته تو هم سعي كن با كج خلقي هاي آرين جون كنار بياي تا اون هم از تو توي ذهنش يه مادر قوي و صبور داشته باشه. تو موفق ميشي.