آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

بابایی پرستار میشه

سه شبه که بابای مسولیت خوابوندن شما رو به عهده گرفته. شبا می رم توی یه اتاق تا منو نبینی. شمام با بابایی می رین توی اتاقتونو بعد ازکلی قصه گفتن و بازی کردن نمی دونم چه جوری میشه که خیلی راحت کنار بابایی می خوابی. خیلی خوشحالم . فقط این وسط دلم واسه بابایی میسوزه که باید صبح زود بره شرکت. امروز ازصبح که هوا بهتر ازهمیشه بود باهم رفتیم کلوپ و شما کلی بازی کردی و خسته برگشتیم خونه. الان از خستگی بیهوش شدی. امیدوارم این مرحله ام هرچی زودتر تموم بشه.  
19 بهمن 1390

پروژه از شیر گیری

باهمه اوصاف چند روز گذشته باید خدمتت عرض کنم دیشب یهویی تحت تاثیر حرفای عمه جون تصمیم گرفتم دوباره پروژه از شیر گرفتن جنابعالی رو از سر بگیرم که ............. چشمت روز بد نبینه تا ٢نصفه شب درگیر بودی چطور؟ همونجوری که اطلاع داری چند وقته پیش جدا خواستم شیر خوردنتو حداقل توی روز کم کنم. که دربرابرت کم آوردمو ناچار پروژه تا اطلاع ثانوی به عقب انداختم. تا دیشب که عمه جون شاخ درآ<ردن که این مرد بزرگ هنوز جیجی میل می کنن!!!! گفتن که هرچی بزرگتر بشی سختتر میشه و اینجور واونجور منم که فقط منتظرم ببینم دیگران چی می گن , دوباره استرس افتاد توی وجودم که ای وای نکنه نتونم از شیر بگیرمت , نکنه مجبور بشم زنگای تفریحم بی...
15 بهمن 1390

یه حرف جامونده

  پسر خوبم مامان اومد تا یه حرف جامونده دیگه بهت بزنه. البته یکمی ام عذاب وجدان همیشه مزاحم که بازم ولم نکرد. حس کردم خیلی توی پست قبلی ازم رنجیدی. راستش عسلم قربونت بشم, مامان اگه می خواد یه وقتی رو واسه خودش بذاره , ته تهش که نگا کنی بازم واسهخاطر خودته. چرا؟! اخه اگه من سر زنده وشاداب باشم می تونم وقتی رو که باهم داریم با حوصله بیشتری بگذرونیم. روزی که از صبح تاشب درگیرتم و پلک روی هم نمی ذارم , خستگی توی تنم , انگار میشه یه پتک بزرگ که می خواد لهم کنه.  اونوقته که بیا واز دل بابایی بپرس که چه اژدهایی میشه این مامان نسترن.فقط فرقش اینه که آتیش از دهنم در نمیاد. اما روزیکه حس می کنم جز غذا پختن و پوشک عوض کردنو ...
13 بهمن 1390

روانشناسی نقاشی کودکان

خیلی دوست داشتم بدونم معنی ومفهوم خطو طی که می کشی چیه , این مطلب جالبه بخونش: نقاشی کودکان و مفاهیم آن کودکان مانند اسفنج همه چیز از قبیل کلمات ،حالات روحی، غم ها و شادی ها را به خود جذب می کنند این قابلیت جذب از بدو تولد وجود دارد وفضایی که والدین در آن زندگی می کنند بزودی از آن کودک می شود کودک به کمک نقاشی کشمکشها و دلهره های درونی اش را آشکار می کند وبدین طریق اثر آنها را کاهش می دهد. در حقیقت وقتی مسائل و مشکلات عاطفی بر روی کاغذ منتقل می شوند به صورت تازه و جداگانه که کمتر سنگین ودلهره آور است در می آیند به همین دلیل است که کودکان به هنگام نقاشی کردن از نمادها استفاده ...
13 بهمن 1390

دلیل غیبتم

غیبتی داشتم از نوع کبرا. خودم می دونم. پسرم می تونم باهت راحت باشم؟ دلگیر نمیشی ازم گلم؟ راستش خیلی وقتا میشه که به خودم می گم , مادر شدن چقدر سخته, خیلی باید آسمونی باشی تا بتونی دست بکشی از تموم خواسته های خودت و زندگیتو بریزی به پای مهربون پسرت. هر وقت که خیلی اذیتم می کنی عزیزکم , دلم میگیره , دلم یه لحظه فقط یه لحظه وقت می خواد واسه خودش. دوست دارم یه ثانیه حداقل بتونم واسه خودم وقت بذارم. نه اینکه فکر کنی مثلا واسه خرید کردنو مهمونی رفتن. نه گل مامان من اونوقتا که شمام نبودی خیلی اهل اینجور کارا نبودم. دلم می خواد ساده بگم یه ساعت با آرامش استراحت کنم.دلم میخواد وقتی چشای نازتو میبندی بتونم با خیالی راحت یه کتاب بگیرم دست...
13 بهمن 1390

به افتخار کوچک پسر بزرگ ایران زمین

اونوقتا که نه تو بودی و نه بابایی میدونی چطور میشد که انرژی می گرفتم یا به قول خودت شارژمیشدم؟ با خریدن یه لباس نو , یه کتابی که به موقع و زمان خودش به دستم رسیده باشه, یا با گرفتن یه نمره خوب توی امتحانات مدرسه ودانشگاه و....... واصلا فکر نمی کردم روزی برسه که یه پسر بچه شیطون و بازیگوش بتونه منو با لقمه لقمه غذا خوردنش و تک تک کلماتش به وجد بیاره و انرژیمو زیادتر کنه. تمام تاثیرات رفتار تورو می تونم توی وجودم حس کنم. اینو تنها خودم نمی گم , اطرافیانمم بهش پی بردن. روزیکه یه بشقاب نیمروی صبحانتو نوش جون میکنی و تقاضای یه بشقاب دیگه می کنی( درست عینهو الیور تویست, اما نه با شرمندگی اون بلکه با اقتدار وقدرت میگی: بازم میخوام وسرتون ...
28 دی 1390

سرماخوردگی

برف و سرمای زمستون آخر, کار به دستمون داد.  بعد از یه دوره که فکر می کردم سرحال و شادابتر ازهمیشه شدی افتادی توی رختخواب. بدجوری سرما خوردی . اونم یهویی. اصلا نفهمیدم این ویروس ....... از کجا و کی پیداش شد. وسطای شب از صدای نالت بیدارشدم بهت که دست زدم دیدم داغی. توی خواب وبیداری پاشویت کردم و نزدیکای صبح بود که دوتایی خوابمون برد. وقتی بیدارشدم بابایی رفته بود. ساعتای ١٠ بود که آنا جون زنگ زدن . گفتم تو حال نداری و داغی. خداخیرشون بده .آنا جونو پدر جون سریع خودشونو با شربت سرما خوردگی واستامینفون رسوندن. از فرداش سرفه هات شروع شدن و همراه ابریزش بینی. حسابی کلافت کرده بود. شبا از زور سرفه از خواب می پریدی. چند ...
25 دی 1390

یک زندگی

این آقاپسر امیرعلی فضل‌علی‌پور هست. سه ساله. در بیمارستان شفای اهواز بستری شده. واسه زندگی نیاز به فقط 6 سی سی خون با مشخصات زیر داره: – A*02,*26 – B*51,BW4 – DRB1*13,*15 و فاقد هرگونه بیماری از نوع قلبی، کبدی و غیره و بین ۱۸ تا ۶۰ سال سن لطفاً شر کنید شاید برسه دست کسی که خون مورد نیاز (+B) تو رگ هاش باشه. اگر کسی بود با مراجعه به هر یک از سازمان ها انتقال خون در سراسر کشور می تونه جون این پسر رو نجات بده. ...
25 دی 1390

بدون عنوان

تموم خستگی این چند روز وسیله چیدنو جابجایی بلاخره دیشب با نصب پرده و امروز بایه نظافت کلی تموم تموم شد. پایان همه بی خانمانی و شروع دوباره یه زندگی آروم و زیبا دریه روز سرد و برفی زمستون پسرکم اول اطلاع بدم که پست قبلی و پست دکتر مصدق نوشته بابایی جون بود. که ازهمین جا دستشو میبوسم. عزیزکم چندوقت پیش روزنامه خراسان یه مطلبی نوشته بود, راجع به بی خانمانا و یه پیرزنیکه توی یکی از کوچه های همین شهر که پشت دیوار خونه های گرم مردم زندگی می کرد. من از خودم شرمنده شدم که اونروز سرسری از کنار این تیتر روزنامه گذشتم. تا اینکه هفته بعد راجه به همون پیرزن توی همون روزنامه خوندم که کلی از مردمی که تا حدودی متمول بودن با دفتر ر...
14 دی 1390