آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

بازهم بی اشتهایی

1390/6/3 9:46
نویسنده : مامان نسترن
869 بازدید
اشتراک گذاری

از یه مامان عاشق و همیشه نگرون به گل پسری ناز شیطون یکمو اخموی خودم

یه هفته پیش بود که سر موعد ماهانه بردمت پیش دکترت.

گفتم بی اشتهاییت بگی نگی بهتر شده, خوابای شبونتم تنظیم شده و قربونش بشم تا صبح شاید یکی دوبار بیشتر بیدارم نکنه, اما آقای دکتر بازم خوردنش راضیم نمی کنه بااینکه شربت اشتها دادین اما خیلی موثر نبوده؟!!

اینبارواسه اطمینان آزمایش پیپی واست نوشت

دیروز جوابشو بردم به دکتر نشون دادم خدارو شکر گفت مشکلی نیست.

دکی جون گفت تا میتونم آزادت بذارم . یه سفره واست پهن کنم.غذاهاتو بچینم دورت. تا خودت نوش جون کنی.گفت بذار هرچی میخواد کثیف کاری کنه

niniweblog.com

گفتم یعنی مشکلی نیست.

گفت نه خیالت راحت.

منم از خوشحالی می خواستم بپرم دکی جونو ی ماچ کنم که به تبریک روز پزشک بسنده کردم.

niniweblog.com

اومدیم باهم یکمی توی سجاد قدم زدیم .

رسیدیم خونه یهویی باز نگرانیم گل کرد.

آخه چطور پسری با این همه وروجک بازی گرسنگی نداره.

niniweblog.com

دیروز تمام روز روزه بودی. شاید یکی دولقمه میشمردم بیشتر نخوردی.

به همه اقوام دورو نزدیک قول دادم دیگه به پرو پات نپیچم  و کاری به خوردنت نداشته باشم.

اما دست خودم نیست.

امروز به سرم زد که دکترتو عوض کنم یا اصلا برم اون شربت اشتها یی رو که تبلیغشو توی روزنامه خاله جون دیده بود واست بخرم.

اما خودم تا الان نگه داشتم و بازم تحمل می کنم تا بینم چی میشه.

گل پسری باور می کنی مامانی 4سال واندی که شهرستان درس می خوند یه بارم حوصله نکرد آشپزی کنه.

اما حالا عشق مادریه نمی دونم مهر مادریهniniweblog.com

 

چیه که سبب شده از صبح که پامیشم تاشب 10 مدل غذا می ذارم تا ببینم پسر کوچولوم میلش به چی میکشه

خدا به همه فرشته کوچولوهایی مثل شما سلامتی بده .

بازم خداروشکر دیروز راجع به بیماری فنیل کوتونوری شنیدم که چقدر واسه مامانا عذاب اوره.

بچه های گلشون نباید لب به گوشت و کباب و ماهی و حبوبات و خلاصه هرچی که توش پروتین داره بزنن.والا سبب عقب موندگی ذهنیشون میشه.

مامان طفلکیشون گریه می کرد که آرزو دارم به بچه م بگم بخور.

خدایا واسه همه خوبیا و زیباییهات شکر

 

اینم جدیدترین عکس

دیروز قبل از افطار .

رفتیم مرکز خرید پروما .شما کلی چرخ سواری کردی.

از اون تو دنیا چه شکلی بود پسرم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (10)

مامانی کسرا
3 شهریور 90 9:55
واسه این سن می گن طبیعی !!!!آخه فسقلی منم همینجوری شده! چی بگم...؟؟؟
مامان آرین
3 شهریور 90 10:15
مامان نسترن مهربون سلام،گلم غصه نخور باور کن هر چی بیشتر حرص بخوری بدتره.آرین هم همینطوری بود دیگه میشستم گریه میکردم از غذا نخوردنش یواش یواش بهتر میشه به قول قدیمیها هیچ بچه ای از غذا نخوردن نمیمیره ولی منم خودم اینو قبول ندارم و میدونم که خیلی سخته. آرین جونی خاله غذا بخور دیگه وگرنه مثل آرین من کوچولو میمونی ها باشه؟
مامان سيد کوچولو
3 شهریور 90 10:38
سلام. ني ني نازي داري....وبلاگ قشنگي هم داري... من هم فعلا مشهدم ....بوس بوس
مامان سيد کوچولو
3 شهریور 90 10:39
اگه برنامه خاصي از ني ني وبلاگي ها تو مشهد بود بي خبرمون نذار
مامان شازده کوچولو
3 شهریور 90 12:03
اول یه بوووووووووووووس برای آرین جونم سلام نسترن جان ، خسته نباشی مامان مهربون عزیزم همه بچه ها توی یک دوره ای همینجوری میشن ، نوشته هات مرور خاطرات منه . من برای یک وعده ناهار پسرم توی یکساعت سه جور غذا میپختم و آخرش هم اون از هیچکدوم نمیخورد . حق با دکترشه بزار راحت باشه هرجوری دلش میخواد غذاشو با ریخت و پاش و ... بخوره . نگران درست غذاخوردنش نباش کافیه زمان غذا خوردن شما ، بتونه شما رو ببینه و مطمئن باش آداب غذا خوردن رو با دیدن شما یاد میگیره. موفق باشی مامان پرتلاش
خاله نسرین
3 شهریور 90 14:22
سلام خواهر جونی. خدارو شکر که آرین جون سالمه. باور کن بی اشتهاییشم با کمی حوصله و آزاد گذاشتن خوب میشه. الهی قربونش بشم با اون نگاه کردنش .خاله جون بهت خوش گذشت؟
خاطراتـ دورانــ دبیرستــانــ ما !
4 شهریور 90 13:00
ســـلامــ ! ! ای جانمـ ! چه گل پسملیه ... من کلا عاچق بچه هام.... ااا؟! اومده بودید پروما ؟! نزدیک خونه ی ماست ... ! پس آآرینـ جونی نزدیک من بوده و خودم خبر نداشتم
مامان ماهان
4 شهریور 90 18:06
عزیزم طبیعیه زیاد نگران نباش چون ماهانم اینطوری شده عزیزم آرین جونم رفتی خرید خوش گذشت گلم
مامان پارسا
5 شهریور 90 14:59
سلام چه نگاه قشنگی داره پسمل نازمون نگران غذا خوردنش نباش مامانی بزرگتر که بشه ایشالا بهتر میشه
مامان رها
6 شهریور 90 9:14
سلام نسترن جون من و تو اینقدر حرص خوردیم ........عزیزم دیروز که داشتم به رها غذا میدادم بعد از 45 دقیقه که مشغول شعر و آواز و غصه و ......بودیم دیگه زدم زیر گریه که آخه خدا من چرا باید آرزو بدل بشم که یه ظرف غذا بیارم و رها پر و پیمون بخوره از هر یه قاشق نصفشو میریزه بیرون و ...............دیوونه شدم بخدا