آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

روانپزشک

1390/3/8 13:52
نویسنده : مامان نسترن
758 بازدید
اشتراک گذاری

دیشب بعد از مدتها بابایی که اومد خونه دیدم روز نامه خراسان با خودش آورده

ازش گرفتم تا یکمی مثل اونوقتا که اهل مطالعه حتی سرسری بودم ورق بزنمش.

یهویی مثل برق اومدیو چند تا از صفحه های روزنامه رو گرفتی و زیر پاهات لهشون کردی .

وقتی خیالت راحت شدکه دیگه کاملا روزنامه ها بلا استفاده شدن , بی خیال شدی و رفتی پی کار خودت

منم یه گوشه از روزنامه اتفاقی اومد دستم که راجع به جیغ زدن در کودکان زیر 3 سال نوشته بود.

اینکه اگه بچه ای جیغ می زنه موهاشو میکشه یا سرشو می کوبه به زمین حتما به روانشناس نشونش بدین.

وایییی

منم که یه سوژه جدید اومده بود دستم و یه فکرروی فکرای دیگم , به خودم افتادم که وای چیکار کنم

نکنه اینجور

نکنه اونجور

بابایی که دیگه از شستن ماشینش توی پار کینگ تازه خلاص شده بود و اومد بشینه یه فنجون چای بخوره, دید توی فکرم گفت : چی شده؟

گفتم میشه پسرو ببریم دکتر , اینجا نوشته که........

بابایی گفت وای خدای من اینترنت کم بود, حالا از توی روزنامه هم مطلبای ناجور پیدا می کنی

جون ما ول کن خانومی, این بچه سالمه.

اما من مگه به این سادگیا آروم میشم

صبح که شد, زنگ زدم 118 آدرس دکتر روانشناسو گرفتم

اینبار واسه خودم

گفتم حالا که می گن پسری نیاز نداره , بذار خودم برم , یه حرفی حدیثی دارویی بده بلکه آرامش پیدا کنم

مردم بس جوش زدم

وقت رو گرفتم , جرات نکردم به بابایی حرفی بزنم , گفتم الانه می گه این حرفا رو ول کن خانوم جان

یکم گذشت , راستش منم که خسیس سفت وسخت , دیدم زورم میاد پول بدم روانشناس

راستش یکمیم می ترسیدم که دکتر یه حرفی بزنه نگرانی واضطرابم بدتر بشه.

خب نشستم فکر کردم یهویی یادم افتاد چند کوچه پایین تر تابلوی موسیقی در مانی زیر نظر کارشناس پرستاری و مامایی  رو دیدم , فکر کنم کلاس یوگا هم بد نباشه.

حالا اگه حسشو داشتم می خوام عصری باهم بریم ببینم کلاساش چطورن,

فکر کنم نیاز خیلی زیاد دارم واسه خودم یکمی وقت بذارم

والا اینجوری پیش برم با اینهمه دلهره ای که از تربیت و بزرگ شدن تو دارم , باید یه تخت توی بیمارستان که نه تیمارستان بوعلی واسه خودم رزو کنم

هروقت که مامانم یا خاله جونم منو میبینن کلی نصیحتم می کنن که بابا همه بچه ها اینجورین

اینقدر نگران نباش

می دونم که بزرگ که شدی اینشالاه دلم میسوزه چرا این روزای قشنگ با هم بودنو به نگرونی گذروندم

اما چیکار کنم دست خودم نیست, نمی خوام واست کم بذارم

هم دلم می خواد باهم بیشتر باشیم هم جیغ زدناو بهونه گیریات یه جورایی عصبیم کرده

همین عصبی شدنم روی توام بی تاثیر نبوده.

حالا مدتیه به بابایی طفلکم گیر میدم

خدایا صبرم بده

منو ببخش پسرم مامان بی تجربس

میترسه واست کم بذاره فردا پشیمون بشه

راستش امروز که داشتم برنامه خانه ما رو میدیم وقتی مامان پسر بچه رو دیدم که با وجود نابینایی پسرش چقدر قشنگ ازش پرستاری می کردو به پسرش آموزشای جورواجور میداد

از خودم بدم اومد . من خیلی ناشکرم

 

وایییییی بسه موج مثبت رو بدیم بیاد

الانه پسرم وبلاگشو بخونه می گه چه مامان موج مثبتی

 

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زیبا اندیشان به زیبایی رسند

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (8)

آرتین خان
8 خرداد 90 14:12
سلام به آرین جون و مامان گلش اسمت واقعا زیباست خاله جونی و اما مامان جون رفتارهای بچه ها یه دورانی داره و این بدقلقی ها و لج بازی ها باید دوره اش رو طی کنه زیاد از خودت ایراد نگیر یه نی نی سالم در درجه اول یه مامان باحوصله و با انرجی میخواد که شما همه این خصوصیات رو داری
mamane amir ali
8 خرداد 90 15:34
salam.mersi.har vaght khast jigh bezanad sabre zard ra yek bar be labesh bezan.kheili talkheh.va sabr mideh.soreh valasr ra ha ham behesh bekhon.vaghti jigh zad mahalesh nadeh engar ke nadidi.bezan be bikhiali.shabha ghableh khab araghe nana va nabat hal kon bedeh aroom mikhabeh.emtehan kon.zarar nadareh.ravanshenas khodeh madareh
مامان قندعسل
8 خرداد 90 17:16
مامانی نگران نباشفکر بد به دلت راه نده...میگن ذهن بیکار خلوتگاه شیطونه به نظر من هم خودت رو حتما یه جایی مشغول کن تا افکار بیهوده و پوچ نیان سراغت
نازنین نرگس نفس مامان
8 خرداد 90 22:21
مامان جونی من فکر میکنم یه کوچولو وسواسر فکری پیدا کردی راحت باش بذار ارین بچگیش رو کنه سخت نگیر به پسملمون
مامان صدف و سپهر
9 خرداد 90 16:21
خواهر جونم !خيلي برات نگرانم.با اين جوش هاي بي مورد هم خودتو اذيت ميكني و هم اين وروجك خاله رو.باور كن استرسهاي خودتو راحت بهش منتقل ميكني.حتما كلاس يوگا رو برو تا چند ساعتي فكرت راحت باشه و در اختيار خودت باشي . كوچولوي خاله نمونه يك بچه ي كاملا سالم و سرحاله ياد اون روزهاي مريضي بيفت همش توي بغلت بيحال و بي حوصله بود و تو دلت براي شيطوني ها و جيغ زدناش تنگ شده بود . خواهر جوني بچه همينه ديگه .باغبونم كه يه باغ پر گل و گياه داره كلي مشقت كشيده كلي خار گل تو دستاش فرو رفته تا اونا رشد كردنو به اون زيبايي شدن تا من و تو ببينيمو لذت ببريم اميد به خدا آرين جونم يكي از همين گلها هستو تبديل به يه باغ گل ميشه .
مامان فرشته
10 خرداد 90 3:12
نسترن جونم فکر کنم یه خورده زیادی داری سخت می گیری البته ببخش گلم من اینجوری می گم چون ما 6 تا نوه داشتیم و بزرگ شدنشو دیدم این حرف رو می زنم همه اینا حتی دل نگرانیت هم طبیعیه گلم مواظب خودت باش بوسسسسسسسس
مامان ماهان
10 خرداد 90 9:43
سلام گلم اینقدر خودت و عذاب نده همه بچه ها همینن هر چیزیشون دوران داره باید صبر ایوب داشته باشی
مامان رها
11 خرداد 90 13:41
عزیز دلم امیدوارم بتونی به انرژیهای مثبت زیادی دست پیدا کنی