بدون عنوان
خب اینم از روز مادر
باز من موندم و یه دنیا کودکی ها و شیطونی های تو و مامان همیشه گرفتار
دیروز صبح پدرجون اومدن دنبالمون و دوتایی رفتیم خونه پدر جون.بابایی هم قرار شد شب هدیه روز مادر رو بره از خونه بیاره و بیاد خونه آنا جون.
نمی دونی روزی که می دونم می خوایم بریم بیرون و فرار از تنهایی , چقدر حال واوضاعم عالی میشه . حالا اونم روز عید و شادی.
خلاصه خاله جونا م قرار بود ازصبح بیان خونه آنا جون.
طبق معمول پدر جون آوردمون خونشونو هرچی زنگ در رو زدیم از آنا جون خبر نبود.
انگاری از دستمون فرار کرده بودن.
برگشتیم خونه مامان بزرگ من که یه کوچه بالاتر از خونه آنا جونه.
آخ جون دایی جون و خاله جون منم که اونجان.
وااای چقدر شلوغی چقدر آدم
خونه ما که اصلا خبری نیست. صب تا شب فقط منم و تو ویکمیم بابایی
مبار که
مبارکه
بوس بوس
اووووه چقدر مامان اینجاست
تا بعد از ظهر که خونه مامان بزرگی بودیم کلی تبریک گفتیمو تبریک شنیدیم
زنگ تلفنم امانمون و بریده بود
خوشبحال مامان بزرگی چقدر کادو جمع کرد.
همش لباس مدل به مدل پیراهن و دامن وووووووو
وای کی میشه نوه دار بشم
آرین جونم فراموشم نکنی مامانی
پیر شدم بهم سر بزنی ها
ساعت 5 برگشتیم خونه آنا جون.
شب شد و آقایونم تشریف آوردن
آفرین به پدر جونکه هدیه آنا جونو از چند روز قبل تهیه کرده بود
وای وای از دست بابایی و شوهر خواهر جونمون
شرمنده ما خانوماشون شدن چقدرم!!
نکه وقت نداشتن
نکه می ترسیدن برن دنبال هدیه خریدن اونم یواشکی
میترسیدن وقتی برگردن خونه , خانومشون راهشون نده , بگه برو همون جایی که تا حالا بودی
این وقت شب کجا بودی
آقایونم که نمی خوان لو بدنکه رفتن خرید واسه خانومشون
از فکر هدیه خریدن دراومدن
عیبی نداره پول ووووده
پول
پولش خوشمزه تره
و بالاخره شب شدو شام رو خوردیمو همگی نخود نخود هرکه رود خانه خود


بدون عنوان
