آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 12 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

پارک ملت و ماجراهای من وتو

1390/2/1 15:47
نویسنده : مامان نسترن
1,293 بازدید
اشتراک گذاری

دیروز بعد ازظهر که شد دیدم دیگه خیلی حوصله هردومون داره سرازیری می ره.

آخه بدجوری عادت کردیم به پیاده روی

تقریبا هرروز حول وحوش ساعت 4 یا5 بعد ازظهر که میشه میبرمت پارک ثمانه .چند کوچه پاییتن تر ازخونه خودمون

اما دیروز بااینکه کلی از صبح هوایی شده بودم که واسه اولین بار باهم بریم حرم.

البته با بابایی چندباری رفتیم. اما از این سن که  خداروشکر راه میری و ازهمه چی سردرمیاری  حرم نبردمت.

کلی فکر کردم دیدم نه اصلا باتو تنهایی نمیشه حرم رفت . یا باید تورو بغل کنم یا چادرمو جمع کنم. نخیر بهتره با بابایی بریم.

قسمت نشد.

ساعت شد 6 بعد ازظهر دیدم داری بهونه می گیری . لباساتوتنت کردم که ببرمت پارک.

از پله ها که اومدم پایین به سرم زد بریم پارک ملت.

راه زیاد بود. اما بیشترین سختیش همین یه تیکه راه تاسر خیابون بود. که گفتم میذارمت زمین تاخودت راه بری.

یه چند قدمی رفتیم .نه فایده نداشت. باپای عزیزکم اگه بخوام برم شبم پارک نمیرسم.

بغلت کردم و هن هن کنون راه افتادیم.

وای خدای من باز از اون عمو مهربونا.

ماشینه رفت جلو دوباره دنده عقب برگشت.خانوم بفرما تا میدون میرم میرسونمتون.

از خدا خواسته سوارشدم.

چون سری قبل که واست گفتم فکر کردم به قول دوست جونام عمو مهربونن و پول نمی گیرن و دوبرابرم گرفتن. اینبار پولو آماده کردم .

گفتم بیخیال خداروشکر که اصلا حس راه رفتن نداشتم.

پیاده که شدم گفتم بفرمایین.

آقا مهربونه گفت بفرما خانوم مسیرم بود.

کلی دعا و تشکر( عینهو خانوم باجیا) پیاده شدم.

همنجا کنارخیابون وایستادیمو ماشین بعدیرو سوارشدیم.

نیم ساعت بعد رسیدیم پارک ملت

اوووه واه اووه

چه خبره. ملت ریختن .طفلکیا تنها سرگرمیشون انگار همین یه گوله جای باصفاس.

تو که یهویی اونهمه آدم رو یه جا دیدی ذوق کردی و دبدو که رفتیم.

دستمو گرفتی. می دویدی .

عاشق اب شدی که از وسط پارک ردمیشد.

دلت می خواست بپری توی آب.

از کنار بوته های شمشاد که می گذشتیم دست مینداختی برگاشو می کندی.

طفلکی گلا .

یه نی نی هم قد خودت یه توپ نرم و کوچولویی داشت که قلش میداد وباخودش بازی میکرد. توام چسبیده بودی که توپشو بگیری هی می گفتی: ااااااااییییییی اییییییییی یعنی مال من به من بده( ترجمه تحت  للفظی)

از کنار هرنیمکتی که بابا بزرگا نشست بودن رد میشدیم میایستادی و بهشون از اون لبخند ژوکوندا که من عاشقشم تحویل میدادی و رد میشدی.

خسته وگرسنه شدیم

نشستیم روی نیمکتو شیشه شیرتو دادم همه رو یه جا هرت کشیدی. بسکه گرم بود هوا توام تشنه شده بودی.

یه کیک گرفتم گرسنه بودم. همه رو جنابعالی نوش جون کردین.

دلم نمیومد دل بکنم از اون هوای تمیز . ولی خسته شدیم خیلی راه رفتیم.

اومدیم برون پارکو ماشین گرفتیم رفتیم خونه.

هنوز نرسیده وتوی این فکر که وای چه طور اون کوچه طولانی رو بر گردیم بابایی زنگ زد.تازه از سرکار رسیده بود

کجایین؟

منم از خدا خواسته گفتم بیادنبالمون .

بابایی گفت سرکوچه پیاده شین.

گفتم کالسکه پسرجونو بیار لطفا ببریمش دوباره پارک

خلاصه که دوباره اینبار 3تایی برگشتیم پارک.

شام رو خوردیم و خسته خسته  برگشتیم خونه

 

 

 

 

 

وااااااااای که چه خنده هایی می کردی وقتی سوار سرسره بودی. قربونت بشم.

یه بابابزرگی  با اون نگاه مهربونش بهت گفت: توام یه روز مرد میشی صبر کن پسرم

قربون پسرکم بشم

آرزو ی من

آِینده مامان

همیشه شادباشی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

مامان فرشته
1 اردیبهشت 90 15:32
سلام نسترن عزیزم وای قربونش برم من که رفته دو بار ددر فدات شم عزیز خاله یدونه از اون خنده ها هم برای من می کنی تا من غش کنم برات بوسسسسسس
سارا
1 اردیبهشت 90 15:33
منم دیروز پارک ملت بودم کاش همدیگه رو میشناختیم و می دیدیم خدا رو شکر عزیزم که بهتون خوش گذشته
آبجی فهیمه
1 اردیبهشت 90 15:55
سلام خدا حفظش کنه..چه اسم ناسی هم داره...امیرعلی جون به وب ریحانه کوشولو هم بیا و با هم دوست شین... بابای
مامان غزل
1 اردیبهشت 90 16:29
سلام عزیزم. قلبون گل پسر که اینقدر ماهه. چه خوشمل شدی تو عکسات خاله
آبجی فهیمه
1 اردیبهشت 90 16:34
سلام: ممنون از لطفتون.. من وب امیر علی جون رو لینک کردم... اگه اگه اگه مایل بودین وب ما رو لینک کنید به اسم((ریحانه،فرشته ی زمینی))لینک کنید دلتون آروم
مامان صدف و سپهر
7 اردیبهشت 90 10:42
خاله فدات بشم چه ماه شدي با اون كلاه ژيگولت . مواظب باش ندزدنت .يه بوس ابدار ميكنمتوبوووووووووووووووووووووس