بدون عنوان
دیروز ازصبح تا شب مهمون داشتیم.
آخرشب که شد دیگه نایی واسه راه رفتن نداشتم.
الهی بمیرم مامانی توکه بد خوابم شده بودی ودایم جیغ می زدی و دوست داشتی بیای توی بغلم.
عمورضا و زن عموجونو شیواجون آخرین مهمونابودن.
عمورضا با بابایی رفتن توی اتاق پای کامپیوتر.
منم که خسته وقتیم که دورو برم ریخته پاشه اصلا اعصاب درست وحسابی ندارم.
از زن عمو عذر خواهی کردم و بردمت توی اتاق با زحمت خوابوندمت.
دیدم ساعت 10 گذشته زشته که شام نخورده برن.
فکر کردم چی بذارم یه بسته سبزی در اوردم و با یکمی سیب زمینی کوکو گذاشتم.
توام این بین دوباره بیدارشدی..gif)
باباییم که وقتی میشینه پای کامپیوتر و دوروبرش شلوغ می شه همه چی رو فراموش می کنه..gif)
شام که حاضر شد عمو اینا خواستن برن گفتم وایستین شام گذاشتم.
دیگه خلاصه شامرو خوردنو ساعت 11 گذشته بود که رفتن.
منم که یه عادت بد دارم یکمی که خسته می شم داغ می کنم.
طفلکی باز به بابایی داشتم گیر می دادم که توام وقت گیر آوردی
.حالا باید ببری سراغ کامپیوتر.
که طفلکی بابایی مثل همیشه هیچی نگفت و عذرخواهی کرد.
منو توام رفتیم لالا.
خلاصه که گل پسرم هرچی که بود به خیر وخوشی این روزای عیدم گذشت.
ببین عزیزکم لحظه های دنیا چقدر کوتاهه..gif)
قدر خودتو بدون.
نذار بهارای عمرت بیهوده برسن به زمستون.
دوستت دارم گلم با همه شلوغیها و جیغ زدنات..gif)


بدون عنوان
