آرین آرین ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

مامان از کودکی هام بگو

الان که دارم این نا مه را می نویسم(مسابقه شماره 3)

1389/12/17 9:57
نویسنده : مامان نسترن
1,059 بازدید
اشتراک گذاری

 

متن نامه:

الان که دارم این نامه رو می نویسم

چند لحظه ای  بیشتر نیست که تو در آغوش من به خوابی شیرین رفته ای و من به آرامی سرت را بر بالین گذاشته و آهسته از کنارت برخاسته ‏ام.

اندکی می ایستم و با نگاهی پرامید و دلی لرزان فردایی را می بینم که تو در آن ایستاده ای!

می خواهم تنها برای تو بنویسم فرزندم!

اکنون تو کوچکتر ازآنی هستی که بتوانم آنچه می خوام با تو بگویم. سالهای دراز باید بگذرد تا تو گفته های من را بشکافی و بدانی آنچه در دل یک مادر می گذردچیست، و تا آن روزگار شاید من نباشم امیدوارم که نامه ام را روزی برداری و به گوشه ای  بروی و بخوانی و درباره ی آن اندیشه کنی

 اینک که  تو آرام و بی دغدغه خوابیده ای

باد های بهاری در راهند و انگار که می خواهند ستاره هارا جابجا کنند

تو فرزندم بابد باد برف آفتاب درختان و حتی بوته های خار را دوست داشته باشی تا زندگی را دوست داشته باشی

عزیزکم

می خواهم چشمانت را بازکنی و به تمامی زندگی را بصورت سفری شگفت انگیز و باشکوه تجربه کنی .

بدانکه نه پری قصه ها نه ساحری پیر و نه کیمیاگری وجود دارد که راه رسیدن به سرزمین خوشبختی و قصر بلورین رویاها را به تو نشان دهد.

همین اندک عطر خوش اقاقیا ,مهربانی گلهای یاس خانه مادربزرگ و کمی یاد خدا ود لی خوش به نام او کافیست.

همین که گاهی بنشینی ودراحوال خودت نظر بیندازی به دیدار دوستی قدیمی بروی دست پیر مرد تنها را بگیری و اورا تا خانه همراه شوی .می توانی شبت را آرام وبی دغدغه صبح کنی.

بعضی آدمها را دیده ای فرزندم که همیشه در انتظار یک دگرگونی عظیم و یا معجزه ای و دست کم نیم نگاهی  و ناگهان حل شدن تمامی مشکلاتشان  زندگی به اصطلاح می گذرانند اما این زندگی نیست فقط تباه کردن زندگی ست.

هرگز به خودت این باورهای پوچ را را ه نده و نگذار این گونه بهانه جوییها که :وقت کمست و گرفتارم تورا واپس زند

فرزندم سحر خیزی

سحرخیزی طعم تمام روزت را عوض می کند . نمی دانم چرا صبح زود یک عطر غریبی دارد که هرگز به مشام کسیکه تا ظهر روزش را در بستر می گذراند نمی رسد

بدانکه کسالت کسالت می آورد وخواب خواب

واما مشکلات پسرکم

این مشکلات است که به زندگیت معنامی دهد وبدانکه شیرینی زندگی ات درغلبه کردن بر مشکلات است وهیچگاه میدان را خالی مگذار.

زندگی آنی نیست که در لابلای صفحات کتاب بجویی و یا عادتی شود که هر صبح به هنگام بر خاستن آغازش کنی وشب هنگام کسالت بار وخسته بر لبه طاقچه اتاقت رهایش کنی.

باید عزیزکم زندگی را خود لمس کنی. من تنها می توانم اندکی برایت با حرفهایم چراغ راهی باشم.تو باید خود در طول وعرض زندگیت راه بروی.فقط ورق زدن صفحات زندگی, یک نوع وقت کشی در این دنیاست.

 پسرکم روزها وشبهایت را به حال خود رها نکن.سعیت را به تمامی بر آن بگذار که هر روزت بوی خوش تازگی دهد.هر روز ت را باسلامهای تازه آغاز کن. از میوه فروش سر گذر تا نگهبان آپارتمان خانه ات . سلام کن.هیچ عیبی ندارد.

ذایقه صبحگاهیت را عادت به تنوع ده .یک روز نان لواش یک روز سنگک روز دیگر بربری.

بگذار طراوت وشادابی شنبه به 5شنبه ایت هم سرایت کند مگر 5شنبه از شنبه چه کم دارد.بهار را دوست داری چرا؟ تو می دانی سرسبزی بهار از یخ زدگی کوههای زمستانی سرچشمه می گیرد.

گفتم بهار واینک می دانی درآستانه ورود بهاریم بهار1390 با قدمهای کوچک توعزیزکم. بگذار حادثه سبز بهار در قلب تونیز جا بازکند.

آه به یکباره فرزندم  به یاد آنروزهای کودکی خود افتادم که زمستانهای خوبی داشتیم و من و خواهرانم تا کمر در برف فرو می رفتیم و آوای دلنشین مادر که بچه ها بازی بس است برایتان عدسی گرم پختم بیاید. چقدر خستگی های کودکی شیرین بود. پاهایم هنوز از زور سرما درد می کند.

مادر پاهایم درد می کند.

بیا دخترکم با پتو گرمش کنم.

مادر مادر کودکی

مرا ببخش پسرکم انسانها عجب موجودات عجیبی هستند تا کودکن دوست دارند بزرگ شوند وهمان که به بزرگی می رسند در آرزوی کودکی گریان.

خب چه می گفتم ؟آهان بگذار از خاطره برایت بگویم. خاطره ها زیباهستند. اما هرقدر زیبا وشیرین باشند نباید رفتن به گذشته تورا ازر رسدن به آینده باز داررد.رودخانه باش که دایم در خوروش است.

اوه می گفتم پیاده روی صحبگاهی هر چند کوتاه باشد تورا تا انتهای شب شاداب می سازد.زندگی را با همین چیزهای ساده زیبا کن.

قدم زدن با همراهی همیشگی , بوسه بر گونه کودکی که بر سر 4راه به انتظار عابری مهربان با گل , گلهاشی را به حراج گذاشته, یک لبخند ساده وصمیمی به پیرمرد ان نشسته بر نیمکت پارک.

دیدی فرزندم به همین سادگی.

شبها که خسته به خانه می آیی کودکت را به بازی شاد مان کن. هرگز نگو که با این همه خستگی دیگر دل ودماغ او را ندارم. 

بگذار کودک دوروبرت حلقه بزند واز سرو کولت بالا برود.

زیبایی کلامم را ازپدرت بخواه تا برایت شرح دهد.

عزیزم بیا دوکلامی هم تو بنویس برای فرزندمان.

سلام پسرکم مادر ت درست می گوید. به دردل های کودکانه فرزندت برس . دلش می خواهد یک هلی کوپتر بزرگ داشت از همان هایی که امروز در فروشگاه دیده بود.

شبی از شبها باهم یک دست شطرنج بزنید و بگذار او برنده بازی باشد.

مادرش که صدا می زند بیایید شام. هردو باهم به کمک مادر بروید تا او نیز در کنار تو معنای همیاری در خانه را بیاموزد.

یک روز ظهر جمعه وقتی آفتاب به وسط اتاق رسید ظرف آبی گرم بیاور ودر وسط خانه بگذار و اورا خود در آب بازی بده . نمی دانی چقدر لذت دارد شلپ شلپ کردن و فریاد شادی فرزند در خانه از این همه زیبایی.

خانومم ,بفرمایید .ادامه با شما من دست به نوشتنم زیاد تعرفی ندارد.

فرزندم خداوند نگهدارد.

 

واما جگر گوشه مادر حال که در خلوت خانه نشسته ای و نامه مرا می خوانی از خودت پرسده ای که ایا همانقدر خوبی که سالها پیش از این بودی؟

آیا پاکی کودکی و شوروشوق نوجوانی هنوز در تو زنده است؟

 

برای لحظه ای قلم بر زمین می گذارم وتو هنوز خوابیده ای. اسمان هم در خوابسن وماه آرام قدم می زند تا به صبح برسد .

گل مامان این نامه را به همراه چند قطعه اسباب بازیهای مورد علاقه ات درون جعبه می گذرام. تا روزیکه به دستت برسد.

می بوسمت

قربانت مادر                1389/12/17

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (14)

سارا
17 اسفند 89 10:27
سلام عزیزم نامت خیلی خیلی قشنگ بود امیدوارم آرین قدر مامان گلشو بدونه
محمد گیان
17 اسفند 89 11:27
سلام به خاله و آرین جان نامه ای خیلی قشنگ و با احساسی نوشتی عالیه
مامان فرشته
17 اسفند 89 12:49
سلام نسترن جونم خیلی عالی بود
مامان حسین
17 اسفند 89 14:36
نامت خیلی قشنگ بود .دستت درد نکنه.
مامان مريم
17 اسفند 89 14:38
سلام عزيزم.ببوس عزيزم و واي چه مامان با ذوقي خيلي زيبا بود.راستي منم صداي بچه ها رو گذاشتم تو وبشون خوشحال ميشم بياي
اعظم
17 اسفند 89 23:54
سلام عزیزم........... خیلی خیلی قشنگ بود گلم.......نوشتنتو دوست دارم....شاد باشید همیشه
مامان رادین
18 اسفند 89 1:56
سلام نسترن جون خیلی قشنگ و با احساس نوشتی کاغذ نامه هم خیلی ایده جالبی بود خوشحال میشم اگه به وبلاگ ما هم سر بزنی خدا شما رو برای هم نگه داره
mary
18 اسفند 89 21:39
سلام نسترن جونم خیلی وبلاگ جالبی داری باتمام عشقت مینویسی نامه ی خیلی زیبا ودلنشینی بود خوشبحال امیر علی چه مامان خوبی داره خیلی نامه ی قشنگی بود مواظب خودتون باشید
مامان صدف
19 اسفند 89 8:35
سلام نسترن جان نامت خيلي قشنگ بود.خوش بحال آرين كوچولوكه مامان جون با ذوقي داره.
nooshin
20 اسفند 89 18:13
سلام نسترن جون.نوشته ی خیلی با احساس و قشنگی بود .در ضمن تولد آرین کوچولو هم مبارک باشه.
مامان فرشته
22 اسفند 89 0:36
نسترن جونمممممممممممممم یه دنیا تبریک گلمممممممممممم امیدوارم همیشه برنده باشی چون واقعاً لیاقتشو داری بوسسسسسسسسسسسس
مامان فرزانه
22 اسفند 89 1:38
سلام عزیزم خیلی قشنگ بود ..........
محمد گیان
22 اسفند 89 9:56
سلام آرین جان مبارکه بهت تبریگ میگم انشالله در تمام زندگیت برنده باشی
مامان مريم
22 اسفند 89 11:20
سلام عزيزم.تبريک ميگم.